تبليغاتX
محل تجمع دختران یزد
محل تجمع دختران یزد

 

*~*~ رقص مرگ~*~*


                                   
لابه لای خاطرات و عکسهای رنگ باخته
در کنار ساعتی که زنگ مرگ را نواخته،
آن طرف...میان قاب عکس مانده در غبارها
چهره ای ست کودکانه با تبسمی گداخته
کودکی که سهم او همیشه از قمار سرنوشت
 باختهای برده بود ، یا که بردهای باخته
کودکی شبیه من ، شبیه تو ، شبیه هیچ کس
مثل نقشهای مبهمی که ابر و باد ساخته...
زندگی برای ما همیشه صعب بود و سهمگین
مثل رقص مرگ در میان تیغهای آخته
گاه دل سپرده ایم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق
گاه دل بریده ایم ، بی بهانه ، مثل فاخته
کاش آشنا نمی شدیم ... یا جدا نمی شدیم
کاش می شناختیمت آی... حس ناشناخته
 
 
 
نوشته شده توسط فرزانه


| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~عاشقانه~*~*

عاشقانه

 

خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.
وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت
حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت.
به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم
من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود
هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!
ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .
خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي
بدون هيچ رفتي .
بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟
چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني
و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم
مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.

نوشته شده توسط فرزانه





| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~وقتی دلتنگ شدی ~*~*

به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی نا امید شدی

 به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی

 به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست

 از غصه بشکنه

 به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته وقتی

 چشمات تهی از تصویرش شد

به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه

 وقتی جایي نشستی که کنارت خالی بود

 به یاد بیار کسی رو که توی آغوشت جا میگرفت وقتی

 به انگشتات نگاه کردی

 به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش توی دستته

........ نگو تا ابد بايد تنها باشم ارزوهاي منو ازم نگير...

من ميخوام با تو باشم با خودتو عشق من عشقمو دستم نگير

 

نوشته شده توسط : فرزانه



| *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~حميد مصدق~*~*

  

 آبي ، خاكستري ، سياه

 

تو به من خنديدي

و نمي‌دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب‌آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالها هست

كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت 

 

باز هم خواهم نوشت : فرزانه 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~--تنها--~*~*

اين شعر از خودمه:

كه؟ مي داند كه آن كودك ندارد لقمه ي ياران؟

كه مي داند؟ كه ميبيند؟ زچشم كودكان باران؟

كه ميپرسد ز بيماري كه بييماريش سرطان است؟كه از ياران چه مي خواهي ؟ چه داري انتظار از ما؟

كه مي پرسد ز حال كودك غمگين؟؟

كه مي پرسد ز حال آن كه دارد آرزو هايي؟ كه ميپرسد ز حال گل كه پر پر گشت بي مادر؟ كه نوشيد آن شرابي را كه طعمش بود بي بابا؟

كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟

كه مي داند چه مي جويم؟ چه مي خواهم؟ چه مي دانم؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان پول مي غلتند و از آن مست مي گردند؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما در تب و تابند؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما بر تو مي تابند؟

كه مي داند زحال آنكه مي سوزد ز بيكاري؟

كه انديشد به حال آنكه مي ميرد ز بيماري؟

بلي اي دوستان من دلم پر گشته از حرفي كه در خود حرف ها دارد.

بلي اي دوستان من دلم مي سوزد از قلبي كه در خود برف ها دارد.

و مي خواهم بگويم كه :

دلم مي سوزد از قلبي كه مهرش را دهد بر باد.

كه مي بيند يتيمان را؟ و بركت هاي باران را؟

كه مي خواهد ببيند؟! آه.

تو اي مسئول . اي در اوج. اي مردي كه دستت باز مي باشد چرا كردي فراموشم؟

چرا كردي؟!!!

كه مي پرسد؟ چه مي خواهم به مسئولين بگويم من؟ كند اصلا بگو فرقي؟؟؟

http://tanhayetanha2006.blogfa.com



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~شیما~*~*

هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته

                                                                                      افسانه

به یاد شیما



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~بهترین باش... بهترین~*~*

 

اگر بهترین دوستم نیستی ...
لاقل بهترین دشمنم باش ...
اگرغمخوارم نیستی ...
لاقل بزرگترین غمم باش ...
هرچه هستی ...
همیشه بهترین باش ...
چون بهترین ها ...
همیشه در یاد خواهند ماند...
پس در بدترین خاطرهایم ...
بهترین باش ...

باز هم خواهم نوشت : فرزانه



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~انقدر دوست دارم ~*~*


 انقدر دوست دارم،بشنوی خنده ات می گیره

تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات میمیره

انقدر دوست دارم، دیوونه بازی می کنم

کلکم! شاکی نشو، من تو رو راضی می کنم

 قیمت چشمای تو، قلب منه، اندازه نیست،

 واسه دوست داشتنه تو،نیازی به اجازه نیست! 

انقدر دوست دارم حوصلتو سر میبرم

 یه روزی نیاد،بگی،دیگه تورو دوست ندارم

 

باز هم خواهم نوشت: فرزانه

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

سلام دوستان عزیز

من یه مدتی کسالت داشتم نتونستم در اپ کردن وبلاگ به دوست عزیزم افسانه کمک کنم

اما تا چند روز اینده با مطالب جدید بر میگردم

افسانه جون شما ادرسه ایمیلت رو بده تا واست میل بزارم

این هم ایمیل منه:

Siya_biya_2006@yahoo

 

فرزانه

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~تنها~*~*

مرسی از اونی که user name  و  password  رو بی ریا داد به همه---

محمد هستم( فرام نورث آو ایران)

http://tanhayetanha2006.blogfa.com



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

سلام دوستان

این وبلاگ متعلق به شیما بوده و ما نمی خوایم هیچ تغییری در اون بدیم ودر ضمن امکان تبادل لینک نیست

از همتون ممننم که به وبلاگ ما سر زدید وبا نظراتون ما رو شرمنده کردید

این ادرس ایدی یاهو منه

afsaneh_mamani_toxic

لطفا فرزانه جان با من در تماس باش

                                                                                                 افسانه



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~سکوت مرگ~*~*

از هياهوي واژه ها خسته ام

من سکوتم را

از اوراق سپيد آموخته ام 

آيا سکوت

روشن ترين واژه ها نيست؟؟

هميشه در خلوت

مرگ را مجسم ديده ام

آيا مرگ 

خونسردترين واژه ها نيست؟

زنده بودنم را برده ام زير يک علامت سوال بزرگ

آخرين چيزي که به ياد مي آورم اين است که 

عاشق بودم و کسي را بي نهايت دوست داشتم

و عشق... ما را در يکديگر حل مي کرد

ولي حال آنقدر فاصله وجود دارد

که هيچکدام ديگري را حس نمي کنيم

مي خواهم به خاطر بياورم

ترسي خفيف اما پايدار به همه هويتم چنگ مي زند

آيا کسي هست که مرا از اين خواب لعنتي بيرون بکشد؟

فاصله ميان واقعيت بيداري تا اوهام روياها چقدر است؟؟

به چهره خود در آينه نمي نگرم

نکند خودم را به جا نياورم؟

نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غريبه ام؟؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگي افتادم

شبي- شايد امشب-

زير نور يک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

بر حواس پنجگانه ام

خال خواهم کوفت

و هم زمان

پايين يکي از برگهاي خاطراتم

 

باز هم خواهم نوشت:  فرزانه



| *| نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~01~*~*

با سلام به دوستان عزیز

اگه امکان داره این کد را درون ویرایش قالب قرار داده

<style type="text/css">
<!--
.spanstyle {
position:absolute;
visibility:visible;
top:-50px;
font-size:15pt;
font-family:Verdana;
font-weight:bold;
color:#cc0000;
}
BODY {
width:100%;overflow-x:hidden;overflow-y:scroll;
}
-->
</style>
<script language="JavaScript1.2">
<!--
var x,y
var kern=20
var flag=0
var message="I Love shima"
message=message.split("")
var xpos=new Array()
for (i=0;i<message.length;i++) {
 xpos[i]=-50
 }
var ypos=new Array()
for (i=0;i<message.length;i++) {
 ypos[i]=-50
 }
function handlerMM(e){
 x = (e) ? e.pageX : document.body.scrollLeft+event.clientX
 y = (e) ? e.pageY : document.body.scrollTop+event.clientY
 flag=1
 }
function makebanner() {
 if (flag==1) {
  for (i=message.length-1; i>=1; i--) {
   xpos[i]=xpos[i-1]+kern
   ypos[i]=ypos[i-1]
   }
  xpos[0]=x+kern
  ypos[0]=y
  for (i=0; i<message.length; i++) {
   if (document.getElementById) {
    var thisspan =

document.getElementById("span"+i).style
    } else {
    var thisspan =

eval((document.layers)?"document.span"+i:"span"+(i)+".style")
    }
   if (thisspan.posLeft) {
    thisspan.posLeft=xpos[i]
    thisspan.posTop=ypos[i]
    }
   if (!thisspan.posLeft) {
    thisspan.left=xpos[i]
    thisspan.top=ypos[i]
    }
   }
  }
  var timer=setTimeout("makebanner()",30)
 }
window.onload=makebanner;
//-->
</script>
<script language="JavaScript1.2">
<!--
for (i=0;i<message.length;i++) {
document.write("<span id='span"+i+"' class='spanstyle'>")
document.write(message[i])
document.write("</span>")
}
if (document.layers){
document.captureEvents(Event.MOUSEMOVE);
}
document.onmousemove = handlerMM;
//-->
</script>

مهدی پسرک تنها عاشق-مسافر عشق

http://pesaraktanha-ashegh.blogfa.com/



| *| نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~تنها ترین تنها~*~*

 

کابوس

 

شهر دل تاريک است

 

                           وانتظار کشنده

 

کوچه ي عشق باريک است

 

                                وامتداد نگاه ها طولاني

 

               نياب ترين چيز در ديار غربت نگاه آشناست

 

مرا درياب اي آشنا که بي تو چشم هايم با ساحل عشق بيگانه اند

 

                  زندگي بي تو رويايي پر از کابوس است

 

اي شيرين ترين حادثه ي زندگيم              واي تلخ ترين خاطره

 

تو را در ديار غربت به وسعت تنهاي ام       دوست دارم

 

بازم مینویسم :  فرزانه



| *| نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~به یاد شیمای عزیز~*~*

 

تابوت

سنگين است و تلخ

سنگين تر از حاصلِ جمعِ وزنِ وزينِ مرده و تابوت.

تلخ تر از مويِه هايِ بي دريغِ واژه

در سوگِ شاعر و شعر.

تو هم به سرنوشتِ سرشت هايِ پوينده پيوستي.

تو هم رفتي.

سفر به خير و سلامت.

تمام حرفهايِ نگفته ، در سبدِ شعرهايِ نسروده -

توشه راهت.

به بدرقهِ ميراثِ روحت نمي آيم.

پايي برايِ آمدنم نيست.

با ابرهايِ سيه پوش -

با گريه هايِ بي قرار -

با نم نمِ نگاهِ اقاقي ها -

با خشك شبنمِ خونِ ارغوان -

با زلفهايِ تار وپريشانِ نوعروس هايِ بي داماد -

با حجمِ اضطراب -

به دنبالِ خيلِ دخيلانِ پيكر و تابوت

قدم نخواهم زد.

فقط

در آسمانِ هشتم شعر

با رقصِ شعله ققنوس

در باغِ آينه هايِ شكسته

به ديدارِ روحِ بي قرار و خسته ماهان

در ماورايِ خاطرة سرخِ خنجر و خاك

مي آيم.

نوشته شده توسط فرزانه 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~التماس دعا~*~*

دلم ميخواست تمام آدم هاي دنيا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس ميکردن.

 طعم درد جدايي رو حس ميکردن و ميفهميدن

وقتي عاشق از معشوق جدا ميشه و معشوق را با کس ديگري ميبينه چه حالي ميشه.

 خدايا چه کار کنم دردم را به کي بگم؟

به هر کسي که ميگم هنوز دوستش دارم ميگه ديوانه ام

 غم دلم را به کي بگم؟

 اما ديگه مهم نيست چون عشق ما يک طرفه است.

 من قلب خود را از او پس ميگيرم و آنرا در اعماق دلم مدفون ميسازم.

 شبهاي تاريک را دوست دارم چون ياد آور خاطراتي خوب براي من است.

 ستاره هاي آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمي است که در اعماق قلبم

 سوسو ميکند و هنوز اميد به زنده ماندن دارد.

 ابرها را دوست دارم چون عشق را ميفهمند و به حالم گريه ميکنند.

 سرما را دوست دارم چون آوازي غم انگيز به همراه مي آورد.

 گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.

 بهار را دوست دارم چون گلهاي سرخ به همراه مي آورد همان گلي که او دوست داشت.

 تابستان را دوست دارم چون گرمايش مانند سوزش عاشقي ميباشد.

 پاييز را دوست دارم چون به ياد لحظاتي مي افتم که او مانند برگهاي پاييزي مرا زير پاي خود

 خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.

 زمستان را دوست دارم چون غم هاي مرا در پشت برفهاي سپيدش پنهان ميسازد.

 خدا را دوست دارم چون مهربان است .

 چون فقط اوست که وقتي از عشق سخن ميگويم مرا ديوانه خطاب نميکند.

 اما از جدايي نفرت دارم چون او بود که دستهاي مارا از هم جدا کرد و من ديگرهيچوقت او را

 متعلق به خود نديدم.

 اما هنوز اميدوارم به ديدن دوباره او هر چند که ديگر دستهايش گرمي هميشگي را ندارد.

 و من بعد از رسيدن به اين آرزوبا خيال راحت چشمهايم را ميبندم و از اين دنيا به آن دنيا سفر

 ميکنم.

 هنوز به ديدن او زنده ام

 چرا؟

 نميدانم

 چون هنوز دوستش دارم.

 چون دلم برايش تنگ شده.

 چرا مرا نخواست؟

 چرا رهايم کرد؟

 چرا مرا کشت؟

 چرا؟

 چرا؟

 چرا؟

 

تو رو خدا واسم دعا کنید

 

نوشته شده توسط فرزانه

 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~قصه ی عشق من ~*~*

قصه

 يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

 يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود

 يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

 يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا

 اونكه موند ريشه پوسوند، دلشو غصه سوزوند

   نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

   زير آوار جفا دل دادش به هر بلا

   با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها

 اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت

  قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد 

 هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد

 گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا

 

نوشته شده توسط فرزانه



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~شک~*~*

 

بازم که شک کردي...

 

بازم که شک کردي به من  ، حرفاي جور واجور زدي

بازم به جاي شب بخير، گفتي برو خيلي بدي

خيالي نيست عزيزه من ، هرچي ميخواي بگي بگو

لابد کتاب عشقمو ، تو هم گرفتي پشت و رو

واسه مني که عاشقم ، حرفاي تو يه مرهمه

حرفاي عشق و عاشقي ، سوا نمي شه در همه

خوب مي دونم که دوس داري ، عشقتو پنهون بمونه

قلبه منم خوب بلده ، قصه پنهون بخونه

يادت مي ياد چه بي هوا ، تو قلب من قدم زدي

يادت باشه که قلبتو به هيش کي غير من ندي

دلم مي خواد يه بار ديگه بهم بگي دوسم داري

قول بدي تا ابد باشي ، هيچ جوري تنهام نذاري ....

 نوشته شده توسط فرزانه



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~خداحافظی~*~*

 

خداحافظي کردي يک جوري که انگار سراپا همه دردی

اشکات شده بود سيل يک جوري که انگار ديگه برنميگردي 

سراپا همه دردي ديگه برنميگردي 

داغ غم رو شونه بردمش تا خونه 

جاي خاليتو ديدم اشکا شد روونه 

بجز عطر خيالت نبود از تو نشونه 

ميدونم که پس از تو دلم تنها ميمونه 

دلـــــــــــــــــــــــم تنهــــــــــــــــــــا ميمــــــــــــــــــونه

 

نوشته شده توسط فرزانه



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~به یاد شیمای عزیز~*~*

 

امروز روز آن است...

كه فراموش كني آن چه كه بودي.

استواري گام هايت

صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.

برخيز...

دوباره بياآغاز!!!

براي اين فيلم نامه عشقت

به اين و آن قول نقش اول را مي دادي

اما اکنون...

بدون قهرمان مانده اي

با عدهاي سياه لشكر و بدل كار!!!

هميشه به خودت,

تنها به خودت اطمينان داشته باش

و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.

چرا كه معمولا"...                                    

اطرافت خالي از دوستاني مي شو د                     

كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند...

و تو مي تواني.

آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي.                      

كمي تلاش,كمي ايمان!                                          

ديگر وقت آن رسيده است                              

كه به وجودت افتخار كني!                                     

به خاطر يافتن مقصر                                  

زندگي ات را تلخ و سياه نكن.                          

بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند

خاطرات خوشي باشد!                     

 از لحظه هايي كه                                      

 ديگر براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد

آن گاه كه...

 نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;

نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد

و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد...

براي بازيابي توان از دست رفته

بيياييد معجزه ي اشك را از ياد نبريم

نوشته شده توسط فرزانه



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

http://pesaraktanha-ashegh.blogfa.com/ سلام به تما می عزیزان منم به یاد شیما نظر دادم واقعا وبلاگ قشنگي هست ميشه درباره شيما خانوم بيشتر توضيح دهيد من يه پسرم ولي حاظر هستم با شما همكاري كنم من اهل قم هستم مهدي پسرك تنها عاشق -مسافر عشق


| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~از او اغاز کن~*~*

 

 

وقتی که تنهای تنها می شوی ؛

وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی  ، درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند ؛

وقتی که در دست همانان که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛

وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد ؛

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد ؛

یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد .

او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند .

اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد ...

حتماً دانسته ای او کیست...

پس چرا در انتها به او برسی ؛ از او آغاز کن !!!

 

بیش و پیش از همه خدا را دوست بگیر...

 

                                                                                                                                               

دلت همیشه گرم خدا باد  

به یاد شیمای عزیز

نوشته شده توسط فرزانه 

 



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

شیما یه دختر 18 ساله یزدی بود که سرطان حنجره داشت و برای معالجه به تهران رفت از اون وقت سعی کرد تا تمام دخترای یزدی رو از طریق اینترنت جمع کنه و با متحد کنه و یه گروه تشکیل بده و همه رو با هم آشنا کنه ولی به جز چند نفر کسی کمکش نکرد حال اون بدتر شد به طوری که دیگه نمی تونست صحبت کنه وبرای معالجه رفت به آلمان اون درسشو نیمه تموم ول کرد تا بعد از معالجه که تونست صحبت کنه ادامه بده ولی اون هیچوقت به این آرزوش نرسید و تقریبا دو ماه پیش فوت کرد اون از ما خواست تا بعداز مرگش کار اونو ادامه بدیم


| *| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

هميشه اين گونه بوده است...

 اين  گونه بوده است

 کسي را که خيلي دوست مي داري زود ازدست ميدهي
پيش از آن که خوب نگاهش کني مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود ،
فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد، خورشيد از
پشت کوها سرک مي کشد، در کنارش باشي
هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي...
هنوز همه لبخند هاي خود را به او نشان نداده بودي

نوشته شده توسط فرزانه

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

سلام

من افسانه هستم

اولین دوست و کاربر این وبلاگ

از تمام دخترای یزدی می خوام به یاد شیما همکاری کنن

من از هنرستان هنرهای تجسمی هستم

واهل یزدم



| *| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |

 

 

 


dokhtarane-yazd

شیما

dokhtarane-yazd

http://dokhtarane-yazd.blogfa.com

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

ینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
اینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید

محل تجمع دختران یزد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

My Script-by Me