تبليغاتX
محل تجمع دختران یزد
محل تجمع دختران یزد

 

*~*~تو به من قول وفاداری ده~*~*

   نه گنهکاریم نه بی تقصیریم

   منــو تــو بــازیچه تقدیــریـم

  هر دو در بیراهه بی رحم عشق

  با دل و احساس خود در گـیـریم

  بیشــتــر از هـمیـشـه  دوستـت دارم

 گرچه ازعاشقی وعاشق شدن بیزارم

 زیــر آوار فـرو ریـخـتـه عـــشـــق

ازدلم چیزی نمانده که به توبسپارم

تو  که  همدردی  مرا  یاری  ده

به  من  عـاشق  امـیـدواری  ده

اگرعشق باماسریاری نداشت

تو به من قول وفاداری ده

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~~*~*

دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود

.

زندگي اجبار است...مرگ انتظار است...عشق يک بار است...فکر تو تکرار است...جدائي دشوار است...کاش گناهي کنم که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~بگوئید که بر گورم بنویسند~*~*

بگوئید که بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت،

ولی آن را نشناخت

مهربون بود، ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت، ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود، ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود، ولی هرگز دل به کسی نداد

وخلاصه بنویسید،

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت،

نه زندگی را برای زنده بودن !!!



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~عشقی کهن~*~*



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~عکسهای جالب~*~*



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~افسوس و صد افسوس(یک حقیقت تلخ)~*~*

یک حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد واسه ی خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون واسه ی فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره

می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگ خونشون گم می سه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم میکنه, پولش اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه, همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته پزشکشون میاد خونشون

یکی داره می میره, خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن

یکی از بر شده دردو, دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزارتا عالمی

یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالا برجشون میگه

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا میفروشه گل

مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم

ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هرچیزی دلش می خواد بده

همه چی دست اونه, ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ,همه میرن یه جا

اونجا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمیشه, با نمی خوام , بانشد, با نداره.....



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~~*~*



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~ای خدا لحظه ی شادی چه کم است....~*~*

 

دو کبوتربودند

 

هر دو هملانه ی هم

 

هر دو هم خانه ی هم

 

پر گشودند به صحرای بزرگ

 

شاد تا دامن دشت

 

لحظه ی چند گذشت

 

نغمه خواندندو وبه فارغبالی

 

روی هر شاخه نشستند و پریدند به شوق

 

نوک منقار به هم مالیدند

 

ناگه از سینه ی کوه

 

بانگ تیری به همه دشت نشست

 

رشته ی خواب چمن را بگسست

 

دو کبوتر هم

 

بال در بال به خون غلطیدند

 

پر شکسته به هم مالیدند

 

لحظه ی آخر دیدار رسید

 

دیده در دیده ی هم

 

یکصدا نالیدند

 

دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم

 

به وداعی گفتند

 

لحظه ی تلخ گذشت

 

هر دو در خون خفتند

 

ناگهان نغمه گری ناله بر آورد به کوه

 

ناله ی پر اندوه

 

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

 

زندگی دشت غم است

 

چه توان کرد در این دشت غریب

 

غم و شادی به هم است

 

اشک من می گوید

 

عمر ما آه و دم است

 

غم من کشت مرا

 

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است....



| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~عشق از ديدگاه انسانهاي برجسته:~*~*

عشق از ديدگاه انسانهاي برجسته:
 
وين داير: عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني اند كار آساني است. براي اينكه عمق عشق را در قلب خود تجربه كنيد ببينيد كه چقدر آنان را كه تحملشان برايتان دشوار است، دوست داريد.
 
كاترين پاندر: عشق از آن رو در دل شما به وديعه گذاشته نشده تا همانجا بماند. مادامي كه عشق را به ديگران نبخشاييد، عشق نيست.
 
هنري دراموند: امتحان نهايي دين، دينداري نيست، محبت است. در زندگي به پس كه مي نگريد مي بينيد لحظه هاييكه به راستي زندگي كرده ايد، لحظه هايي هستند كه با عشق و محبت دست به كاري زده ايد.
 
ديپاك چوپرا: همه انسانها مي بايست كشف كنند كه «عشق» نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينكه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه عاشق شدن خيالي شاعرانه نيست بلكه حالت طبيعي بشر است.

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~خدایا.........~*~*

 

خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي

       تو هم زهر جدايي رو به تلخي ميچشيدي

                 اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي

                       پشيمون ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي

                                پشيمون ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي

بگو هرگز سفر کردي

  سفر با چشم تر کردي

 کسي را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردي

 ز شهر آرزوهايت به ناکامي گذر کردي

 گل اميد تو پرپر به خاک رهگذر کردي



| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت توسط مهسا |
*~*~~*~*

خدمتگذار زاده بطولم                                         من باغبان گلشن رسولم

زافسردگی گلشنش ملولم                                  دارم دل شکسته و غمینی

                                      والله ان قطعتم یمینی

سقای تشنگان بی پناهم                                    دشمن اگر چه گشته خار راهم

من یک تنه حریف این سپاهم                            انی احمی ابدا عن دینی

                                      والله ان قطعتم یمینی

استاده ام کنار آب لغزان                                  پایم بر آب و قلب من فروزان

در آب و آتشم چو شمع لرزان                           سوزم ز خاطرات آتشینی

                                      والله ان قطعتم یمینی

یارب مدد کن این فرس برانم                           وین آب را به خیمه گه رسانم

دیگر چه غم که بعد از آن نمانم                         جانم فدای عشق نازنینی

                                      والله ان قطعتم یمینی

در خاک و خون دلم از این غمین است               که از عطش لب تو آتشین است

دستم جدا فتاده بر زمین است                            در فرق من عمود آهنینی

                                     والله ان قطعتم یمینی

یا باب الحوائج



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~تقدیم به تمام دوستان خوب وبلاگ~*~*

راستی به سعید عزیز باید بگم که سعید جان خدا هیچ گاه دعایی که از ته دل باشه بی جواب نمی ذاره. یادت باشه هر وقت دعا می کنی دستاتو به سمت آسمون بلند کن.من شنیدم خدا دستی که به طرفش دراز بشه خالی بر نمی گردونه.باید ایمان داشته باشیم تا به رحمت بیکرانش برسیم.اگه خدا منو لایق بدونه سعی میکنم سر هر نمازم  واسه شما و همه دوستام دعا کنم.گرچه خودم از همه بیشتر محتاج دعا هستم.

میگن موقع بارون و وقت غروب دعا زود مستجاب میشه.یادت نره.



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~پست اخره من . با اجازه ی همتون خداحافظ~*~*

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی

نباشه. وقتی همه چیز حل شد 

تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من

اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی

تنهام....

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی

تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون

خوشحالم میکنه اینه که هنوز

 نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام.................



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~مي دونم كه هيچكي پيدا نمي شه جواب منو بده~*~*

با تو صداي خنده هاي من به كجا ها كه نمي رسيد
 
و حالا صداي گريه هاي من رو هيچ كس نمي شنوه
 
چه دنياي عجيب و غريبي
 
وقتي نمي خواي هست و وقتي مي خواي نيست
 
چرا؟
 
شايد روزي هزار بار از خودم مي پرسم چرا؟
 
چرا ؟
 
 شايد؟
 
اما با اين حرفا هيچي عوض نمي شه
 
من گيج و مبهوت موندم
 
دنبال يه صدام
 
صدايي كه من و محو كنه و با خودش ببره
 
به جايي كه ديگه چرا و شايد معني نداشته باشه
 
نمي دونم...!؟
 
نمي دونم چرا هر چي كه مي خوام بنويسم وسطش گير مي كنم
 
آره واقعاً حرفاي توي دل آدما گفتني نيست
 
آره چه زمونه اي شده
 
هيچكسي حرف دلش رو نمي تونه بزنه
 
راستي چرا؟
 
بازم چرا اومد سراغم
 
چرا ديگه هيچكي به هيچكي اعتماد نداره
 
چرا هيچكي از ته دل كسي رو دوست نداره
 
چرا ديگه عاشق شدن محاله انگار كه فقط توي قصه هاست
 
چرا هيچكي به هيچكي كمك نمي كنه
 
چرا ديگه چشامون به هم راست نمي گن
 
چرا ديگه وقتي به چشاي همديگه نگاه مي كنيم غم توي دلاي همديگه رو حس نمي كنيم
 
چرا ديگه كسي به كسي زل نمي زنه چرا به هم خيره نگاه نمي كنيم
 
چرا مهربوني جاش و داده به ترحم
چرا هر كاري كه مي كنيم از ته دل نيست و فقط ظاهري
 
چرا نمي تونيم خود واقعيمون باشيم و دائم براي همديگه نقش بازي مي كنيم
 
به خدا اگه هر كسي خودش باشه خيلي قشنگ تر از نقشي كه ظاهراً زيباست
 
چرا نمي تونيم همديگه رو محكم بغل كنيم و از ته دل همديگه رو ببوسيم
 
چرا حتي مادرامون رو هم بي احساس بغل مي كنيم و كمتر پيش مي ياد كه ببوسيمشون
 
چرا يادمون مي ره كه پدرامون چقدر لطيفن و بايد مواظبشون باشيم تا زير بار اين همه مشكلات نشكنن
 
چرا ديگه همكلاسيامون رو فراموش كرديم
 
چرا دوستامون رو از ياد برديم
 
چرا.....!؟
 
اين همه چرا واسه چي خدا جون
 
شايد اگه كسي پيدا مي شد كه جواب اين همه چرا رو بده دنيامون خيلي قشنگ تر از اين حرفا مي شد
 
اما هيچ كسي حتي زحمت خوندن اين حرفا رو هم به خودش نمي ده ، چه برسه به اينكه در
موردشون فكر كنه و جواب اين همه چرا رو بده...؟!
 
هيچكي پيدا نمي شه...؟!
 
 


| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~معنای خوشبختی~*~*

خوشبختی یعنی بپذیری زندگی تو مال توست و آزاد هستی تا با اعمالی که دوست داری آنرا زندگی کنی.

خوشبختی یعنی فراموش کردن این باور که کسی از راه می رسد و به نجاتت برمی خیزد و درها را برایت می گشاید.

خوشبختی یعنی تنهایی را از افتادن به هر دامی ارزشمندتر بیابی.

خوشبختی یعنی قلبی را نشکنی و دلی را نلرزانی و آبرویی را نریزی و دیگران از تو آسیبی نبینند.

خوشبختی یعنی دیگران پیروزیشان را بدون ترس از حسد تو با تو جشن بگیرند.

خوشبختی یعنی شکایت نکنی زیرا اکنون در جایی ایستاده ای که خودت با اندیشه ات برای خود تدارک دیده ای.

خوشبختی یعنی قلبت را بگشایی و احساسات مهرآمیزت را بروز دهی تا دوستانت را از دست ندهی.

خوشبختی یعنی شجاعت و توان گریستن به موقع را داشته باشی زیرا برای گریستن مجبوری احساساتت را آشکار کنی و بعد از آن شفا از راه خواهد رسید.

خوشبختی یعنی شکر کنی که زنده ای . که احساس داری . که دوستت دارند . که عشقی در قلب داری و به یمن شاکر بودنت به هر آنچه آرزوی بر حق دلت است خواهی رسید.

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~~*~*

 

هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛
هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی ،
هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،
 
                                       به اون بالا نگاه کن .
 
Image hosting by TinyPic
ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش .
اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .
اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .
اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .
به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی .
به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه
به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .
از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر .
به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .
به پدر و مادر و دوستای خوبت .
 
                    ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟
 
Image hosting by TinyPic
 
چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟
چند وقته که صداشون نکردی ؟
چند وقته که تنهایی  رو خودت برای خودت ساختی ؟
                                        
                                       بی حرکت نشستی !!
 
Image hosting by TinyPic
 
 
که چی بشه ؟
تا کی؟
تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی
تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه .
پاشو .
یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .
پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .
اینهمه قشنگی .
اینهمه زیبایی .
اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای .
تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟
سرنوشت توی دستای من و توست .
سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .
پاشو . وقت داره میگذره .
عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده .
به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی .
دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن .
نترس
برو جلو
هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .
برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره .
فقط بجنب .
                                              
                                            وقت کمه .
 
                Image hosting by TinyPic
 
 اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری .
فقط پاشو .
زودتر .


| *| نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~تکرار پیشنهاد~*~*

بازم سلام. و عرض تسلیت به مناسبت ماه محرم.مثل اینکه زیاد از پیشنهاد من استقبال نشد.اصلا اشکال نداره.من بازم تکرارش کردم تا اگه احیانا بعضی ها نتونستند بخونند این دفعه نظرشون رو بگن.البته از اونایی که نظر خودشون رو گفتند خیلی خیلی ممنون که وقت گذاشتند و به من  جواب دادند.

 به فرزانه عزیزم هم باید بگم انشالله به زودی یا تو یه سفر بیا یزد و مهمان ما باش  یا من یه تعطیلی میام شهر شما.البته اگه دعوتم کنید.

بازم از دوستان عزیز یزدی که این مطلب رو می خونند می خوام که نظرشون رو بگن.بسیار ممنونم.

 

 

 

اول از همه سلام به همه دوستای عزیزم در یزد و هر جای دیگه که  محبت میکنند و به وبلاگ سر می زنند

 

 و یا مثل من سعی می کنند مطالبی هر چند کم و مختصر واسه دل خودشون و واسه وبلاگ خوبمون بنویسند

.

راستش می خواستم یه پیشنهاد یا بهتر بگم یه فکری که به نظرم رسیده واسه همه دوستای خوب یزدی

 

 بگم . می خواستم اگه براتون امکان داره یه قراری بذاریم و همدیگرو ببینیم و با هم بیشتر آشنا بشیم.

 

ممکنه خیلی ها دلشون نخواد.شایدم بخواد....به هر حال من فکرمو براتون گفتم و از دوستای عزیزم که اینجا

 

فعالیت دارند می خوام نظر خودشون رو حتما بگن....من منتظرما.... چه موافق و چه مخالف بنویسید

 

نظرتون چیه؟البته از مدیر اصلی وبلاگ معذرت می خوام که جسارت کردم.

 

خوب امیدوارم به زودی نظراتتون رو بخونیم.فعلا یا حق. 

 

دوست جدید و کوچیک شما سیندرلا


| *| نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~~*~*

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~محرم امد..........~*~*

کاروان در راه است

در چند قدمی سرزمین خون

در چند قدمی مردمانی به دور از مردانیت

زنان و کودکان با عزت تمام می آیند

یک طرف قاسم

یک طرف اکبر

پیشاپیش علمدار و ...

 

وای بر آن روز که کاروان می رود اما بدون ...

 

 

سلام

فرارسیدن ماه محرم رو هم تسلیت میگم ... امیدوارم همگی بتونیم استفاده لازم رو از این ماه عزیز ببریم ...

ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید

التماس دعا

 



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~دوستای یزدی بخونند~*~*

اول از همه سلام به همه دوستای عزیزم در یزد و هر جای دیگه که  محبت میکنند و به وبلاگ سر می زنند

 

 و یا مثل من سعی می کنند مطالبی هر چند کم و مختصر واسه دل خودشون و واسه وبلاگ خوبمون بنویسند

.

راستش می خواستم یه پیشنهاد یا بهتر بگم یه فکری که به نظرم رسیده واسه همه دوستای خوب یزدی

 

 بگم . می خواستم اگه براتون امکان داره یه قراری بذاریم و همدیگرو ببینیم و با هم بیشتر آشنا بشیم.

 

ممکنه خیلی ها دلشون نخواد.شایدم بخواد....به هر حال من فکرمو براتون گفتم و از دوستای عزیزم که اینجا

 

فعالیت دارند می خوام نظر خودشون رو حتما بگن....من منتظرما.... چه موافق و چه مخالف بنویسید

 

نظرتون چیه؟البته از مدیر اصلی وبلاگ معذرت می خوام که جسارت کردم.

 

خوب امیدوارم به زودی نظراتتون رو بخونیم.فعلا یا حق. 

 

دوست جدید و کوچیک شما سیندرلا


| *| نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |
*~*~دوست داشتن~*~*

امشب از آسمان ديده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه می كارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهی چرا حذر كردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سكر آور گل ياس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشنی سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

 

آنچه در من نهفته دريائيست

كی توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفانی

كاش يارای گفتنم باشد

 

بسكه لبريزم از تو، می خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

بسكه لبريزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ريزم

زير پای تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

دوست داشتن



| *| نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت توسط سیندرلا |

 

 

 


dokhtarane-yazd

شیما

dokhtarane-yazd

http://dokhtarane-yazd.blogfa.com

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

ینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
اینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید

محل تجمع دختران یزد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

My Script-by Me