آنجا که در پیچ گنگ کوچه ای تنها چیزیکه به خاطر می آوری نگاه منتظر مادریست که در کشاکش روزهای پر اضطراب ایستاده است و تو میخواهی که انتظارش را سر آوری،خواستن نتوانستن است!
در ثانیه شمار روزهای گرم تابستان،لهیب آسفالت سوزان،نگاه سایه های گذران،جاییکه درد ضجه هایت را می شنود و سرمست قهقهه سر میدهد تو میخواهی که دمی،لحظه ای،ثانیه ای،لمحه ای،چون کودکان کودکی کنی،خواستن نتوانستن است!
آنجا که بغض میکنی تا مرگ دلش به حالت بسوزد، آرزو میکنی که ای کاش برای بیهوشی دست و پا نزنی تا نگاهت بیش از این شرمندهء درد نشود،خواستن نتوانستن است!
آنجا که پچ پچ مترسکها چون تیغی گوش دلت را سوراخ می کند،آنجا که سایه های به ظاهر روشن خوشبختیشان را چون پتکی بر سرت فرود می آورند میخواهی که ای کاش کتک خورشان نباشی، خواستن نتوانستن است!
تمام اینها بود بیشتر از این هم بود و من نمیدانم از سر کدامین نیاز نشناخته به خنده روی می آوردم!
من از ته ته دل میخندیدم!
من از ته ته دل به همهء این خواستن هایی که با تمام وجود بدانها نیاز داشته ام،از سر نمیدانم کدامین عصیان کپک زده می خندیدم!
می خندیدم تا فراموشم شود این شعر خواجه که میگفت:
"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آباتم"!!!
می خندیدم تا همهء این خواستن ها ی نتوانستیده را در گوشه گوشهء دلم پنهان کنم تا فراموشم شود که هستند، ولی بودند!
پس حال ای خواستن های نتوانستیده بگذارید تا برایتان بگویم:
نبودنتان گر چه سخت مرا آزرد ولی کسی هست که مرا،خود خود مرا به شرط خواستنم میخواهد!
پس بگذارید بگویم که در این نزدیکی خدایی هست که مرا به آغوش گرفته ست!
خدایی که تنها خواستن من است که توانستن گشته،ومن هم یکی از آن تنها خواستنهای اویم که توانستن گشته!آری یکی از تنها خواستنهای او.........!
خواستن من و اجابت او و خواستن او و اجابت من عین توانستن است.
پس خواستنش را عشق است!!!
همنفسم تو هم بخواه
سارا








