تبليغاتX
محل تجمع دختران یزد
محل تجمع دختران یزد

 

*~*~عشق بورزید تا به شما عشق بورزند~*~*

 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

بر گرفته شده از رمان

ندای انسان

نوشته الکس مارکر  
مترجم: دکتر مقدم

 

خدایا

             عاشقان را غم مده

                                            شکرانه اش با من...



| *| نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت توسط آزاد |
*~*~!~*~*

تو زمونه ای که عمر عشق یه صبح تا شبه

من هنوز تو گفتن دوست دارم جا موندم

همه گفتن همه رفتن اما من

با یه دنیا آرزو جا موندم

چه روزایی که غروب شد اما باز

من در انتظار فردا موندم

 

سارا



| *| نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~...~*~*

آنجا که به دنیا می آیی و نمیدانی که خود خواسته ای یا برایت خواسته اند یا چه می دانم هردو....!

آنجا که در پیچ گنگ کوچه ای تنها چیزیکه به خاطر می آوری نگاه منتظر مادریست که در کشاکش روزهای پر اضطراب ایستاده است و تو میخواهی که انتظارش را سر آوری،خواستن نتوانستن است!

در ثانیه شمار روزهای گرم تابستان،لهیب آسفالت سوزان،نگاه سایه های گذران،جاییکه درد ضجه هایت را می شنود و سرمست قهقهه سر میدهد تو میخواهی که دمی،لحظه ای،ثانیه ای،لمحه ای،چون کودکان کودکی کنی،خواستن نتوانستن است!

آنجا که بغض میکنی تا مرگ دلش به حالت بسوزد، آرزو میکنی که ای کاش برای بیهوشی دست و پا نزنی تا نگاهت بیش از این شرمندهء درد نشود،خواستن نتوانستن است!

آنجا که پچ پچ مترسکها چون تیغی گوش دلت را سوراخ می کند،آنجا که سایه های به ظاهر روشن خوشبختیشان را چون پتکی بر سرت فرود می آورند میخواهی که ای کاش کتک خورشان نباشی،                خواستن نتوانستن است!

تمام اینها بود بیشتر از این هم بود و من نمیدانم از سر کدامین نیاز نشناخته به خنده روی می آوردم!

من از ته ته دل میخندیدم!

من از ته ته دل به همهء این خواستن هایی که با تمام وجود بدانها نیاز داشته ام،از سر نمیدانم کدامین عصیان کپک زده می خندیدم!

می خندیدم تا فراموشم شود این شعر خواجه که میگفت:

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

                                                   آدم آورد در این دیر خراب آباتم"!!!

می خندیدم تا همهء این خواستن ها ی نتوانستیده را در گوشه گوشهء دلم پنهان کنم تا فراموشم شود که هستند، ولی بودند!

پس حال ای خواستن های نتوانستیده بگذارید تا برایتان بگویم:

نبودنتان گر چه سخت مرا آزرد ولی کسی هست که مرا،خود خود مرا به شرط خواستنم میخواهد!

پس بگذارید بگویم که در این نزدیکی خدایی هست که مرا به آغوش گرفته ست!

خدایی که تنها خواستن من است که توانستن گشته،ومن هم یکی از آن تنها خواستنهای اویم که توانستن گشته!آری یکی از تنها خواستنهای او.........!

خواستن من و اجابت او و خواستن او و اجابت من عین توانستن است.

پس خواستنش را عشق است!!! 

همنفسم تو هم بخواه

 
 

سارا

 


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~!~*~*

بچه هاااا خدا خیلی خوبه نه؟خدااااااااااااا جون خیلی خدایی قربونت برم

خدایی خودت خوب میدونی که الان به اون چیزی که می خواستم و دوست داشتم نرسیدم الان ندارمش اما نمی خوام منت سرت بزارم اومدم اینجااااااااااااااا داد بزنم و بگم که خیلی دوست دارم فکر کردم توی این حالت بگم دوست دارم شاید باور کنیچرا منو دوست نداری

تنهایی رنجیست عجیب

سارا



| *| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~!~*~*

آدم به زمین آمد این حادثه رویا نیست

این فرصت بی تکرار عشق است معما نیست

Free image hosting FreeShare.us

سارا



| *| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~!~*~*

آدم به زمین آمد این حادثه رویا نیست

این فرصت بی تکرار عشق است معما نیست

Free image hosting FreeShare.us

سارا



| *| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~یا مهدی~*~*

می گن شبای جمعه  فرشته ها میان ببینن کودوم بنده هست که استغفار می کنه  تا خدا ببخشتش

می گن شبای جمعه وقته گداییه

می گن شبای جمعه حالت یه جوره دیگس

میگن ...

خدایا ...

بس نیست ..!

نمی دانم شاید ...

 

سارا



| *| نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~و امشب التماس کنیم ظهورش را~*~*

تولد منجی عالم،بزرگ آسمان هاو زمين،

امام زمان ،حضرت ولی

عصرمهدی صاحب زمان را به بشريت تبريک ميگم.

مهدی مهدی مهدی مهدی مهدی مهدی

سارا



| *| نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~! ! !~*~*

بچه ها میشه خواستین نماز بخونین واسه خودتون دعااا کنید یه دعای کوچولو هم واسه من بکنید بااور کنید احتیاج دارم دعام کنید  خواهش میکنم

 

سارا



| *| نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~خوشا به حالت ای روستائی ...~*~*

منمو یه زخم کاری که همیشه رو به رومه

برو گم شو بی محبت مردن تو آرزومه

 

سارا



| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~دفتر خاطرات من~*~*

دلت را خانه ما كن مصفا كردنش با من

بيا درد دل افشا كن مدا وا كردنش با من

اگر گم كرداي اي دل كليد استجابت را

بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من

بيا فشان قطره اشكي كه من هستم خريدارش

بياور قطراي اخلاص دريا كردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت كردنش با من

طلب كن انچه مي خواهي دريا كردنش با من

شبي از پشت يك پنجره تاريك غمناك باراني تو را با لهجه گلهاي نيلو فر صدا كردم و تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم

Smsاتو عشق خاطره از zzzzzzzzzzzz

تو را دوست دارم بيشتر از خودم كمتر از خدا چون به خدا اعتقاد دارم

زندگي زندان تلخ كينه هاست

من كه بي زارم از اين زندان كه نامش زندگيست

گر فرا موشت كنم بر من حرام است زندگي

من توررا با جان خريدم كه فراموشت كنم

به يادتم هميشه

خاطره fffffffffffffffffffffffffffff love

كاش از كوچه غربت يك شب با غم عشق گذر مي كردي

تا بداني چه حالي داشتم لحظه اي كه سفر كردي

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

اره بازم منم همون ديونه هميشگي AAAAA خاطره از

به ياد ان روزها كه عطر گلهاي شقايق عطر لباسم ولطافت برگهاي ياس لطافت موهايم بود وذوق ديدار تو در كوچه پنجره را خسته كرده بود..........خاطره از zzz

 

۰۹۱۳۹۵۲۳۱۹۹

www.1823.blogfa.com

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدیر وبلاگ

سلام به دوست عزیزم

به علت انتخاب نکردن رنگ و فونت مناسب برای این مطلب و مطلب قبل مجبور به ویرایش اون شدم امید وارم باعث ناراحت شما نشده باشم

درضمن در پست های بعدی خودتان به این دو نکته رعایت کنید.

با تشکر

شیما 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~09139523199~*~*

sبه نام تك مكانيك قلبهاي تصادفيs

اميدوارم كه عقاب ارزوهايت به پرواز در ايد وباران خوشبختي نهال عمرت را سيراب كند قايق خوشبختي شمابه ساحل سعادت نزديك شود وهر جا كه هستي شاد سربلند باشي

دلت را خانه ما كن مصفا كردنش با من

بيا درد دل افشا كن مدا وا كردنش با من

اگر گم كرداي اي دل كليد استجابت را

بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من

بيا فشان قطره اشكي كه من هستم خريدارش

بياور قطراي اخلاص دريا كردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت كردنش با من

طلب كن انچه مي خواهي دريا كردنش با من

شبي از پشت يك پنجره تاريك غمناك باراني تو را با لهجه گلهاي نيلو فر صدا كردم و تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم

Smsاتو عشق خاطره از zzzzzzzzzzzz

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر پايي نكنيم

يادمان باشد كاري نكنيم كه به قانون زمين بر بخورد يادمان باشد كه تنهاييم. يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم گرچه در خويش شكستيم ولي صدايي نكينيم

تو را دوست دارم بيشتر از خودم كمتر از خدا چون به خدا اعتقاد دارم

زندگي زندان تلخ كينه هاست

من كه بي زارم از اين زندان كه نامش زندگيست

گر فرا موشت كنم بر من حرام است زندگي

من توررا با جان خريدم كه فراموشت كنم

به يادتم هميشه

خاطره fffffffffffffffffffffffffffff love

كاش از كوچه غربت يك شب با غم عشق گذر مي كردي

تا بداني چه حالي داشتم لحظه اي كه سفر كردي

www.1823.blogfa.com



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~دخترای گربه صفت!~*~*

چروکه لباستیم اتو کن هلاک شیم!

 

دخترای گربه صفت!ممنوع!!! 

 

انفجار دخترا در کمتر از 10 ثانیه! 

 

بسرین به ما(آدامس فراموش نشه!واسه اعصاب خوبه دخما خانوما!)

 

به خاک سپردمتون

 

فیلآ!



| *| نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~!!!~*~*

سلام

دوست دارم

بارها و بارها اينو بهت گفتم

بهت گفتم عاشقانه مي پرستمت بهت گفتم

عشقت توي تک تک سلولهاي بدنم خونه کرده

اما انگار گوشات نمي شنيدين هيچ اعتنايي نکردي

حتي وقتي گفتم دارم از بي مهريت ميميرم فقط با تمسخر بهم خنديدي

هر وقت بهت گفتم بهت احتياج دارم منو بدتر از خودت روندي

اما ديگه بسه بايد اين عشقو فراموش کرد ديگه عاشق بودن بسه مي خوام داد بزنم و بگم

اي کسي که عشقمو باور نکردي

ديگه عاشقت نيستم اما هنوز

خيلي دوست دارم.......

بچه ها جان خودم این عشق و عاشقیا به من ربطی نداره گذاشتم واسه برو بچی که تند تند عاشق میشن وفارغ میشن

 

دارین مطلب رو یا نه

از حضار محترم کمال تشکر رو دارم بیشتر از این نمی تونم بمونم

جاهای دیگه هم ازم دعوت کردن نرم دلگیر می شن

قول می دم بازم بیام دلتنگ نشینا

بچه های ته سالن رقص

حالا جمیعا دست

http://avazkhantas.blogfa.com/

آواز خوان تاس

سارا



| *| نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~www.mogionline.co.sr~*~*

| *| نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~سلام ~*~*

سلام

 سلامی به گرمی صدای داریوش به قشنگی صورت گوگوش به نرمی صدای معین و به لطافت اندام شهره

عزیزانم سلام

امیدوارم حالتان مانند لیلا خوب باشدبدنتان ماننداندی همیشه در رقص باشد کمرتان مانندجمیله همیشه در چرخ باشد و کلامتان مانند حمیرا بر دل نشیند ویادتا ن مانند فردین بر قلبها سلطان باشد

www.1823.blogfa.com



| *| نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

سلام

آره بازم منم www.boseyelab.blogfa.com

ایندفعه گوشه هایی از شروع وصیت نامه خودم رو براتون نوشتم

امیدوارم حوصله خوندنش رو داشته باشین و خوشتون بیاد

اينک اين دم که به دور هم نشسته نامه قفل دلم وا ميکنيد
من بگويم بهرتان اين نامه را
پيش چشم پر ز اشک مادرم
يا کنار آن نگاه پر زدرد خواهرم
پيش چشمان پدر آن اسوه ايثار و مهر
يا برادرها که تک تک بهترين يارانمند
نرم و آهسته ترک رسوا کنيد
چون نمي خواهم که با هر گفته اين نامه ام
قلب مادر پر ز خون و اشک او غوقا شود
خواهرم شيدا شود
مادرم : من ندانستم که بايد پيشتر ميگفتم به تو
واژه پر معني دوستت دارم
سلام مادر . سلام مادر . سلام مادر
اينک از فرسنگها دورتر ميگويم به تو
دوستت دارم
من ندانستم چگونه قدر تو بالا برم
هرچه داري بهر خود از رنج و غم کار من است
حال ميفهمم چگونه درد تو اندازه يک خرمن است
من که رفتم اما
خواهش من اين است
کن حلالم مادرم
جز دعاي خير تو اينجا دگر بي ياورم
سلام بابا . سلام بابا . سلام بابا
ناز چشماي صبورت اي پدر
گرچه با اعمال خود کردم خودم بيچاره تر
تو ولي همواره بودي همره و هم ياور اين کودک نابخرد و کوته نظر
اي پدر اي نازنين يار من اندر دار دنيا
دوستت دارم
واژه اي زيبا که خود را کرده بودم بهر آن محروم
گشته ام آگه به اعمال خودم
ز اعمال خودم معدوم
کاش هر شب با دعايي از منم يادي کنيد
يا نه از يادم فقط يادي کنيد
ديگر اينجا نيست کاري تا بسازم توشه اي
با صداي گرمتان راهي اين دنيا کنيد
لطفي از الطافتان را گوشه اي
دوستان آشنايان اي همرهان کوچه هاي کهنه و خسته
دست و پايم گشته اينجا
زير خروارها خروار خاک
بسته بسته
چشم اميدم دگر هر شب به دنبال شماست
خانه ام تاريک جسمم سرد
دوسه روزيست که من غم دارم
دلي مملو ز غم و غصه و ماتم دارم
کس نمي پرسد در اين وادي نامرد زمان
ذره اي احوالم را
گله عمر خود از عالم و آدم دارم
خانه آخرتم سرد دلم سرد وجودم درد است
رنگ رخساره پوسيده من زردتر از هر زرد است
همه عمر به دنبال چه مي گشتم من
همه عمر ز اعمال چه ميکردم من
هرچه هست عاقبتش مشتي غبار و گرد است
يادي از من بکنيد اين دلم من پر درد است
خانه ام زير چنين ماسه و سنگ قبر است
من مجيدم
آشنايي که زماني بينتان مي زيست ليک
گشته اينک زير خروارها خاک مدفون
گر   فتي با خنجري بر نعش من بيني
که نيايد قطره اي از اين تن من خون
رفته ام
مرده ام
هرچه کردم برده ام
گر گناهي کرده ام من آتشي را خورده ام
گر نگاهي کج نمودم چشم خود افسرده ام
دست و پايم هم شهادت داده اند گر منکرم
خوان دعايي فاتحي از مهرباني و کرم
اي برادر . خواهرم
ناز چشمان پر از اشک شما
بهر چه نالان شديد ؟ بهر که نالان شديد ؟
کن برون آن رخت مشکي را زتن اي مادرم
اي پدر . . . . گفته بودي پيشتر ها دار دنيا فاني است
گفته بودي عاقبت اين زندگي پوشالي است
هر خطا کردم تو گفتي کار تو ناداني است
اينک اينجا معني گفتار تو فهميده ام
عاقبت رنج و عذاب کار خود را ديده ام
جان من رخت و لباس مشکي از تن واکنيد
خرج من را خرج کودکهاي بي کس . خرج مادرهاي پير خانه تنها کنيد
خرج من را معنوي راهي اين دنيا کنيد
....

مجید



| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~بهانه شما برای زندگی کردن چیست ؟~*~*

از کسانی که می خواهند در کنفرانس روز 5 شنبه مورخ 14/4/86 با عنوان «بهانه شما برای زندگی کردن چیست ؟» شرکت کنند دعوت به عمل می آید که در تاریخ ذکر شده رأس ساعت 15-16 اعلام آمادگی نماید بدین جهت کسانی که مایلند در این گفتمان شرکت کنند به آی دی saleh_khabarnegar یک pm داده تا دعوتنامه کنفرانس برایشان فرستاده شود . لطفا این پیام را برای تمام دوستانت بفرست.

با تشکر

مدیر : صالح و سحر

 



| *| نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~عنوانش رو شما تعیین کن~*~*

یا الله

کسی نییییییییس!!!

یا اللللللللللللله

سلام

دیدم نوشته محل تجمع دخترهای یزد گفتم یه یا الله بگم

اخه همیجوری که زشته سرم رو بندازم بیام میون دختر ها

خوب زیاد سرتون رو درد نمیارم

یعنی شما شانس اوردید که من خسته ام.

والا اگه به من رو بدن یه ریز حرف میزنم.

ضمنا شما بهتر بود قبل از اینکه نویسنده آزاد بزارید تو وبلاگ یه تابلو این گوشه کنارها می زدید.

لطفا در این مکان اشغال نریزید. این مکان مقدس است به تراوشات ذهنی انسان هایی که شاید پاکتر از تو باشند.

البته الان که خیلی تمیزه. نمیدونم شاید کسی قبلا اشغال ریخته ولی نویسنده های وبلاگ زود پاکش کردند. اخه من خودم یه دفعه همچین کاری کردم. (تقریبا یک سال پیش) شب یوزر پسورد رو گذاشتم تو وبلاگ رفتم خوابیدم به این امید که صبح وبلاگم پر شده باشه از دلنوشته. ولی چشمتون روز بعد نبینه صبح که وبلاگم رو باز کرد  خودم از خودم خجالت کشیدم. ات و اشغال از در و دیوار وبلاگ اویزون بود. یه مشت اراجیف .

البته نوشته های خود من هم یه جورایی اراجیفه اما این اراجیف (نوشته های من) با اون اراجیف از زمین تا اسمون تفاوت داشت. دوستام میگن اراجیف هام جوریه که آرا رو به جیف ام جدب میکنه

نمی دونم والا

شما هم وقت کردی یه سر به من و اراجیف ام بزن. راستی نظر تون رو هم به من بگین.

اصلا خدا رو چه دیدی شاید با نظر شما یه اصلاح بنیادینی در من صورت را بر مخرج تقسیم میکنیم تا اینکه ساده تر از من گیر کردم بین دو مطلب رو حتما رو کامپیوترتون نصب کنید مخصوصا اگه دانشجوی رشته مهندسی باشین باید توجه داشته باشید که در این مکان آشغال نریزید.

اصلا بزارید یه دو تا جمله هم رمانتیک ممانتیک و یه کمی فلسفی ملسفی بنویسم.

در طول زندگی نامربوط ترین نامربوط ها نیز به هم مربوط میشوند که رابطشان هیچ ربطی به خودشان ندارد و ربطشان را باید در عرض زندگی جست. البته اگر بتوانیم برای لحظه ای از طول حیات دل بکنیم و اندک لحظه ای را به تامل در عرض اش بگذرانیم. شاید که به شمه ای از عمق حیات هم دست یافتیم.

معذرت می خوام اگه وقتتون رو گرفتم. ولی باز هم بهتون میگم که شما شانس اوردید که من خسته بودم و اگرنه ...

منتظرتون هستم

حسین www.bababarghy.blogfa.com



| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

http://www.1823.blogfa.com

يه وبلاگ  جديد

با تشكر از مديريت وبلاگ

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

بود اندر 18 سال دختري

                 سرو قد مه رخ سيمين دري

ابرويش چو قوس مژگانش چو تيغ

                 در كمند زلف وي زلفها اسير

مه و خورشيد ازرخش محو شدند

              صد چو ليلي از عشق اومجنون شدند

صد چو شيرين از عشق او شيرين سخن

              همچو فرهاد امد ازسوكوه كند

ز اتفاقا دختران گشتند به جمع

               دور ان پروانه سان برگرد شمع

يكي گفتش اي ارام جان

                   ديگري گفت اي روح روان

ماهمه داريم ازن گلستان

                  از كرامت شو همراه ما روان

بس كه بوداز غصه دوران ملول

                     فرق سر بنهاد انگشتش قبول

شد به همرا رفيقان سوي دشت

                       سير كردو سوي منزل باز گشت

خسته بود از رنج ان شاه زمين

                          رو به دايه كردو فرموداين چنن

چونكه فردا اگر بنوازيم

                       رخت خواب از رحمت اندازيم

گشت دايه اش از جا  همچو سپند

                          بستر ارامگاهش را فكند

 رفت دختر صد چوراحت ارميد

                          اكبر(ع) نيكو لقارا در خو اب ديد

 خواست تا با اكبر نمايد گفتگو

                        ديد اكبررو برگردانيد از او

توعنان عشق را ول كرداي

                      يا كه ازمن رنجش حاصل كرداي

اري اري من ز تو رنجيدام

                      صد خلاف مذهب سنجيدام

بگذر زان ملت ايين خويش

                       برسر راحت گذارم دين خويش

داد اكبر دختر را تلقين دين                

                        شد مسلمان دختراز صد يقين

گفت برگو كيستي اي نور دو عين

                          گفت اكبر قرعه العين حسين

گفت بر گو كجاداري وطن

                         گفت باشد كربلا معواي من

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~این حال من بی توست~*~*

سلام

من www.boseyelab.blogfa.com هستم

اومدم بازم کمی از شعرهام رو که تو پست قبلی هم نوشته بودم بنویسم

امیدوارم خوشتون بیاد

ولی نظر هم بدین هم برا این وب هم برا وب خودم

..................................................................................

ببین قلبم زدی بازم شکستی

ببین پرهای عشقم باز بستی

بیا لیلی که مجنون رفت از دست

بزن بر روی قلبم باز دستی

مجید

.................

بیا ای نازنین حال مرا بین

که از هر گوشه اش خون میچکد باز

ببین حال من مسکین عاشق

بیا تو در برم دیگر مکن ناز

مجید

من همان مرده بر دوش کش جسمم که

نکند هیچ فنا یاد زمن

تا نبیند به دو چشمش که کفن پوشیده

رود او محفل هر اهریمن

مجید

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~عاقبت~*~*

رفتم از خانه دل نام مرا خط بزنید

نام من را به در خانه ماتم بزنید

قدر من گر چه ندانند بگو بی خبران

به سر و صورت خود مشت ژر از قم بزنید

مجید

.........................

ای دل ساده من چوب خطایت خوردی

تو نمکدان نشکستی که نمک می خوردی

وه چه آسان به تو بستند خیانتکاری

که تو آن جام شرابی که نباید خوردی

مجید

...............................



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~ُ*یه دختر یزدی~*~*

سلام

امروز با این وبلاگ آشنا شدم

کاراای خیلی قشنگی میشه با این وبلاگ کرد

ای ول دستتون درد نکنه معلوم میشه همتون جنبه دارین

حتما بعد از امتحانام میام پستای قشنگ میذارم

 



| *| نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~عشق یعنی مرگ دور از دسترس~*~*

گفته بودم عشق یعنی مرگ دور از دسترس

ای خدا ویرانه گشته این دلم اکنون به فریادم برس

خانه ام سرد است و جام می دگر لبریز نیست

فکر و ذکرم گشته آن یار پریشان حال و بس

نه کلامی نه سلامی نه صدایی نامه ای

دیگر از او کم شده افکار پرشور و هوس

فکر و ذکرش بودم و او هم همه افکار من

خرمن عشقم بسوزاند آدم بی نام و کس

شاید این هم قسمت ما بوده از روز ازل

باز گویم عشق یعنی مرگ دور از دسترس

......................

بیا ای نازنین قلب مرا بین

که از هر گوشه اش خون می چکد باز

ببین حال من مسکین عاشق

بیا تو در برم دیگر مکن ناز

.......................

سلام به همه دوست داران دخترای یزد . من مجید اهل تهرانم ولی چون از این وبلاگ خوشم اومد مخصوصا بخش عمومیش اومدم تا چند تا از مطلبای وبلاگ خودم و براتون بزارم و بهتون بگم تو وبلاگ خودم براتون خبرای خوبی دارم . قصد من تبلیغ برای خودم نیست بلکه قراره یه سایت راه بیفته که وبلاگها بتونن رایگان توش تبلیغ کنن و یه سایت هم راه بیفته برای کلیپ و عکس و متن های شما اگه برین و سر بزنین و عضو شین بد نیست

بازم از ابتکار جالب مدیران این وبلاگ تشکر میکنم و فکر میکنم بتونم از ایده های خوبشون تو درست کردن این دوتا وبسایت کمک بگیرم . خوشحال میشم باهاشون همکاری کنم

ممنون همه تون هستم . مجید

www.boseyelab.blogfa.com

www.boseyelab.coo.ir

 



| *| نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~يک تکه سلام ....~*~*

يک تکه سلام ،

دو فنجان مکث و چند نقطه چين به احترام نام قشنگت ،

ای کاش مطمئن بودم نامه ام را يک جای امن نگه می داری

تا راحت پس از سلام نامت را می نوشتم

 و نوشتن نامت برای قطره های اشکم عقده نميشد .

اما حيف می ترسم تو نامه ام را که پاره می کنی اسمت هم ......

پس بگذار عقده من و حرمت تو هر دو حفظ شوند .

اين هم سرنوشتی ست .

دورترين نزديکم چگونه ای ؟

هنوز هم تصميم نداری زير قولی که به او داده ای بزنی و بيايی سراغ من ؟

هنوز هم باور نکرده ای من يک فرق عجيب با همه آدم های اين دنيا دارم ؟

هنوز هم آنجا دلواپس هيچکس نيستی ؟

خوش بحال دل بی دلواپسيت .

الهی چشم به راه کسی نمانی ، نگرانی درد بديست .

يک نگاه  گاهی انسان را به جرم هيچ به اشد مجازات می رساند .

راستی يک سئوال ،

محض رضای کسی که شايد روزی دلت برايش شور بزند بگو ببينم

اين تو نبودی که قانون جدايی را تصويب  کردی ؟

 

 

مهم نيست ، .....

از آن مهم نيست هايی که خيلی مهم است  ، اما باز هم بگذريم .....

تو را به جان آن کسی که دوستش داری و من نمی دانم کيست و اين بار نمی دانم يک واقعيت محض است  ،....

از آن نمی دانم هايی که شبيه می دانم است.......

اشتباه نشود روح مجنون هرگز کسی را که از عشق خسته شود نخواهد بخشيد

 و من از آنهايی هستم که

اگر روح سرفصل عاشقی های دنيا از من آزرده باشد خواب به چشمم نخواهد آمد ،

 راستی نکند عکس های ناشيانه اين قلم فرسوده خاطر نازنينت را رنگ آزار بزند

و نکند گمان کنی

 من از آن همسفرهايی هستم که ميان راه خستگی را بهانه می کند و شهامت اعترافش را ندارند .

 به خدا به سختی قسم می خورم و به سختی هم می نويسم .

 به جان عزيز خودت ، نه ، من هنوز همان مسافر روزهای نخستم

که اگر گاهی چيزی را فراموش کند از همسفر دانايش می پرسد

و حاضر است تا هر وقت که تو بخواهی برای ساختن آن فصر رويايی با پنجره های سرخ ،

 روزها را به دفتر خاطراتش گره بزند .

 خوب می دانم به روزگار نمی شود خرده گرفت اما به عاشق چرا  ،

گيريم که روزگار توانايی دور نگه داشتن ما را داشته باشد تکليف دلهايمان که دست او نيست .

 نگذار تسليم معادله دل و ديده شويم  ،

 نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بياوريم  ،

 نگذار غرور را بهانه کنيم .

عشق دارد زير سايه بی اعتنايی های من و تو بزرگ می شود  ،

بگذار ما تربيت کنندگان خوبی باشيم پس يک قرار قطعی نقره ای می گذاريم ......

((( صبر از من و بی قراری از تو ))).

آن قدر عاشق می شويم که

 تشخيص اينکه چه کسی عاشق ترست برای خودمان مشکل باشد چه رسد به ديگران  ،

البته به شرط آنکه هنوز همان کسی باشی که پاسخ نامه بی جوابم را با عشق داد .

يک بار ديگر می نويسم ....

مواظب آن چيزهايی که اگر بشکنند جبرانشان کار من و تو نيست  ، باش .......



| *| نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت توسط آزاد |
*~*~تقدیم به شیمای عزیز(سیندرلا)~*~*

بعد تو تمام شاپرک ها رفتند

از خواب نسیم قاصدک ها رفتند

بعد تو تمام نغمه های آبی

از شهر قشنگ نی لبک ها رفتند



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~همیشه عشق(تقدیمی از سیندرلا)~*~*

اگرچه چشم تو هم آن چنان شرابی نیست
ببخش چشم خمار مرا که آبی نیست!

نفس کشیدم و گل های خانه پژمردند
هوای سینه ی دلمرده آفتابی نیست

نقاب کندم و در خویشتن نظر کردم
که هیچ آینه ای مثل بی نقابی نیست

همیشه...عشق...شبیه حباب می ماند
اگر بجویی هست و اگر بیابی نیست



قبول کن که جهان خواب بوده است اما
مجال آن که در این وهم خوش بخوابی نیست...



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~سپاس خداوند را براي هر چه كه برايم مقدر مي كند~*~*

 

در منتهاي وجود من كسي نهفته است
كسي كه رنگ سرخ عشق را شكفته است
كسي كه نغمه و سرود پاكي ام را سروده است
كسي كه هرگز از براي من سخن نگفته است
كسي كه نه مرا ديده نه شنيده است
ولي در عمق وجود من هنوز نهفته است
او براي من زني با احساس شاعرانه است
او شبيه يك غزل يا يك ترانه است
او درون من شبيه يك بركه بيكرانه است
تپشهاي قلب من براي او شبيه يك شعر با نواي عاشقنه است
نگاه شيشه اي من منشاش نگاه اوست
به روي هر كه هست و نيست پاك و بي كنايه است
او براي من همان اميد جاودانه زندگاني جاودانه است
 
دوستون دارم هميشه
فرزانه


| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~تقدیم به شیما و همه دخترای گل یزد~*~*

سلام.من سیندرلا هستم.خیلی اتفاقی با این وبلاگ آشنا شدم.نتونستم بدون نوشتن چیزی از اینجا برم.امیدوارم ارزش خوندن رو داشته باشه.

دوست

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~برای اخرین بار~*~*

 

تقديم به همه كساني كه در خلوت تنهاييشان نور خدا مي درخشد
 
كاش مي شد كه بگويم در دلم چيست خدايا
باز هم اين ره بيهوده به ره كيست خدايا
من به بي چارگي خود و لطف تو ايمان دارم
آه خدايا اين چه بلايي است...؟!
نه بهتر نتوان گفت
خدايا اين چه خطايي  است
كه در اين چند ده عمر
كسي از عشق مرا نظري چند نكرد
وبه من خوب نظر كن و بگو
راست مي گويند كه من ديوانه و مجنون سرابم
قسمم راست نبود
نگهم صاف نبود
حرف من پاك نبود
اما ....
عشق من راست بود خدايا
عشق من صاف بود خدايا
عشق من پاك بود خدايا
پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!
دل شكستم باز خدايا..؟!
ره به رهي باز بستم خدايا...؟!
گره بر گرهي سخت بستم خدايا...؟! 
 من چه كردم كه اين چنين عذابم مي دهي بارالاها...؟!
 
   ساناز جونم دوست دارم تا اخرین نفس
   نانا جونم ببخشید اگه این کارو کردم تو رو هم خیلی دوست دارم
   قاصدک عزیزم تو رو هم خیلی دوست دارم موفق باشی
   همتون رو به خدا میسپارم
   موفق باشید


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

زیر بارون راه نرفتی
تابفهمی من چی میگم
تو ندیدی اون نگاه رو
تا بفهمی از کی میگم
چشمای اون زیر بارون
سر پناه امن من بود
سایه بون دنج پلکاش
جای خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
اگه اون رو دیده بودی
با من این شعر رو می خوندی
رو به شب دادمی کشیدی
نازنین ! چرا نموندی ؟
حالا زیر چتر بارون
بی تو خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه
دارم از تو می نویسم
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
 
با دم زدن درهواي گذشته و نگرانيه فرداي نيامده ، مگذار كه زندگي از لابلاي انگشتانت بلغزد و هدرشود  
 


| *| نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~چگونه فراموشت کنم؟.. چگونه فراموشت کنم ساناز عزیزم؟ چگونه ؟~*~*

 

 
تو را که از خرا به های هرزگی؛ به قصر سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی.
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای آشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...
که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!
 
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند...

 



| *| نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~تقدیم به ساناز عزیزم~*~*

يادم آمد كه بايد بروم
گر چه هركس كه مرا مي بيند با بغض و گريه راه را بر من  مي بندد
بايد امشب در تاريكي و سكوت چمدانم را جمع كنم
امشب برف مي بارد و هوا سرد است
من خودم را خوب مي پوشانم
و چمدانم را از چيزهاي گرم پر خواهم گرد چون هوا امشب خيلي سرد است
اما دل من گرم تر از هر شب  و استوارم بر تصميمم
و به تمام خاطراتم قفل خواهم زد
چون نمي خواهم آنها را با خود ببرم
چمدان پراست از دلي عاشق و حرفهاي گرم و يك عالمه آرزوهاي قشنگ
پس براي خاطراتم جايي نيست
آنها را پيش تو به امانت مي گذارم
تا اگر روزي كه محال است برگردم... آنها را پس گيرم
بايد امشب بروم به ناكجا
..................... 
يادم آمد كه امشب بايد بروم
به دياري ديگر
به حياطي ديگر
تا دل از اين خاطراتم بركنم
تا نفس تازه كنم
و ببويم خاطرات با تو بودن را
شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم
در پي ات همه جا را گشتم
شايد بتوانم  تا تو را بار دگر من ملاقات كنم
چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا
من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم


| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

کسی دیگر نمیکوبد در این خانه ی تاریک و تنها را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
 
 
 
هنگام تولد

زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که میگفت تا اخر عمر با تو هستم

از او پرسیدم تو کیستی

پاسخ داد : غم

من در ان لحظه گمان میکردم که غم عروسکی است که ما با ان بازی میکنیم

اما اکنون که مفهوم جدایی را درک میکنم و بی وفایی را فرا گرفته ام

فهمیدم که ما عروسکی هستیم که بازیچه ی غم میشویم.

 
 
 


| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~براي همه ي انهايي كه بي تقصيرند~*~*

 

تقديم به چشمهايي كه در راه ماندند و دلهايي كه انها را راندند .

تقديم به اشكهايي كه غررورشان شكست و عهدهايي كه كسي انها را نبست.

زندگي شيبي ست و عشق سيبي ست و واي بر حال ان كه در عشق پايبند نظم و ترتيبي ست.

 

و اما تو :

 قرار نبود ان وقت هاي تو جايشان را با اين وقت هاي من عوض كنند.

قرار نبود عشق هم مانند گيلاس و بوسه و عيدي و تعتيلات تابستان اولش قشنگ باشد.

قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.

 قرار نبود كسي به هواي نشكستن دل ديگري بماند . قرار بود هر كس به هواي شكستن دل خودش بماند.

قرار نبود هر چه قرار نيست باشد. قرار تنها بر بيقراري بود و بس.

گمان نميكنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد .

اما يقين دارم كه كودك دلت كمتر از پيش بهانه ي لالايي هاي شعر گونه ام را مي گيرد.

مهم نيست.....

فقط يك چيز ياد همه بماند .

اگر اتفاقي كه نبايد بيفتد افتاد تنها برايت مي نويسم.

خودت خواستي .

تقصير من نبود .

 

 

زير سايه ي امن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي يكديگر باشيم.

 

نوشته شده توسط فرزانه



| *| نوشته شده در شنبه نهم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

قولاي تو Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

من دیگه برنمی گردم اشکات رو هدر نکن

توی این لحظه ی آخر دل رو در به در نکن

من باید برم ولی تو باید اینجا بمونی

وقت دلتنگی بازم ترانه هام رو بخونی

قد یه چش به هم زدن قولای تو دووم نداشت

دست تو حتی یه نهال تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ایینه ت شدم تا تو رو تکرار بکنم

اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

من ساده فکر می کردم که همیشه با منی

فکر می کردم که میای سایه ها رو پس می زنی

اما تو به اینه و ترا پشت پا زدی

اون ور حادثه ها تازه سراغم اومدی

قد یه چش به هم زدن قول ای تو دووم نداشت

دست تو حتی یه نهال تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ایینه ت شدم تا تو رو تکرار بکنم

اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

 

 

 

سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت.Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

نوشته شده توسط فرزانه



| *| نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~از یادم نبر هنوز به یادتم~*~*

 
 

از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

از ياد نبر كه تمام اين سالها با هر زنگ نا به هنگام تلفن از جا پريدم
گوشي را برداشتم و به جاي صداي تو صداي همسايه اي
دوستي دشمني را شنيدم!
از ياد نبر كه با تمام اين احوال
هميشه اشتياق تكرار ترانه ها با من بود
هميشه اين من بودم
كه براي پرسشي ساده پا پيش مي گذاشتم
هميشه حنجره من هواخواه آواز آرزوها بود!
هميشه اين چشم بي قرار…….
_يك نفر صداي آن ضبط لاكردار را كم كند!
……………..
هميشه حواسم به بي صبري اين دل ساده بود
نه وقتي براي رج زدن روزهاي رد شده داشتم نه حتي فرصتي كه دمي نگاهي به عقربه هاي ثانيه شمار بيندازم
با آرزوهاي آن ور ديوار زندگي كردم
با خواب هاي بر باد رفته
منتظر بودم روزي بيايد
كه همه در خيابان به همديگر سلام كنند
چاقو تيز كن ها بادكنك بفروشند
و سرو كله تو از آنسوي سايه سار فانوس ها پيدا شود
هنوز هم منتظرم
از گريه هاي مكررم خجالت نمي كشم !
سكوت بيمارستان بيداري را رعايت مي كنم
كاري به حرف و حديث اين و آن ندارم
……………
نمي دانم امروز چندم جهنم است.نعش دوازده ستاره بر دوش دارم.سير از گرسنگي ام و هي به تو مي انديشم .
هنوز ردپاهايت را به سينه قاب كرده ام.
شب ها دلتنگي هايم را خواب مي بينم.
امروز حوصله ام ابريست خدا كند ببارم………
………........
واقعا امروز حوصله م ابرييه دعا كنيد ببارم…..
…………..
 
نوشته شده توسط فرزانه


| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~طلوعی دیگر~*~*

 

 
 

اين طلوع هم مثل روزهاي بي فروغ ديگرم گذشت

اين شبم مثل شبهاي ديگر سياه زندگانيم گذشت

اين همه اميد و اين همه مهر هم گذشت

براي ديدنت

براي ماندنت كنار من

براي يك نگاه هر چند سرد تو 

براي لمس كردن دست من

براي آنكه دوباره عاشقم شوي

مرا شبيه يك قلم درون دست خود بگيري و نوازشم كني

براي آنكه دوباره در درون قلب تو شكوفه اي كنم

براي زنده ماندنم

 به هر دري زدم

به هر كه گفتي و نگفته اي سر زدم

كسي از درون تو براي من خبر نداشت

اين همه رنجش و بي اعتناييت به روي عشق من اثر نذاشت

از روز رفتن تو اين همه سروده ام

در جواب من، خاموش مانده اي چرا

 

 

سلام دوستان گلم

من برگشتم به عشق شما اخه هر چی با خودم فکر کردم دیدم نه نمیتونم این وب رو به حال خودش بزارم و برم و اینکه از دوستای خوبی مثل شما نتونستم دل بکنم.

درسته شما نسبت به این وبلاگ کم لطفی دارید و کم سر میزتنید اما بازم دلم نیومد برم .

شاید به نظرتون مسخره بازی دراوردم اما نه به خدا همین الان هم هنوز اون مشکل بزرگ رو دارم اما عشق به شما نزاشت که به همین راحتی ترکتون کنم.

 

 

" مواظب خودتون باشید عزیزان "

نظر هم یادتون نره

نوشته شده توسط فرزانه

 

 


| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~خداحافظی~*~*

" سلام دوستان عزیز "

نمیدونم چرا اصولا خداحافظی خیلی سخته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شرمنده من یه مدت طولانی نمیتونم اپ کنم.

از یک طرف فشار امتحانات و از طرفی دیگه یک مشکل بسیار بزرگ واسم پش اومده.

شرمنده ی روی ماه همتون شدم.

واسم دعا کنید به دعای شما محتاجم.

اگر مشکلم حل شد بر میگردم اگر نه شما میمونید و این وبلاگ. امیدوارم به روزش کنید و همینجوری به حال خودش رهاش نکنید.

اگر کاری با من داشتید و یا سوالی داشتید توی نظرات این پست ادرس ایمیلم رو میدم شاید بتونم به سوالاتون پاسخ بدم.

ارزومند ارزوهای شما

مواظب خودتون و دلتون باشید

" التماس دعا "

 نوشته شده توسط فرزانه

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~تنهای تنها... ~*~*

 

 

چـــــــند روزی من گذشتم از خيال عاشقی

 

ماتم و غــم را نهادم بر ســـــــکوت عاشقی

 

بی کس و تنهای تـنها مانده ام بی عشق تو

 

باز هم در ســــر نگاهت بود و مــهر عاشقی

 

   
Image hosting by TinyPic

 

مسير ترانه...

 

خســــــــــــــته شدم از اين هــــمه دلواپسی

 

از اين همه ماتم و درد تو جاده های بی کسی

 

خدا کنه که راهمون زود برسه به عــــــاشقی

 

به لحظه های خوبمون،خنده های يـــــواشکی

 

می خوام نميره دلمون توی مســـير بی نشون

 

نگاه کنه اشـــــکامونو هـــمســـفر هميشمون

 

بخونه صد تــــــرانه از قشنگترين خـــــاطره ها

 

بغض شو فـــــــرياد بزنه تا بشــــکنه فاصله ها

 

آره می خوام غم نباشه تو فصل عـــاشقونمون

 

يه عـــــالمه شادی باشه تو آسـمون دلــــمون

 

 
 
   Image hosting by TinyPic 
 
 

عکسی از عشق...

 

 

زمزمه ی يواشكی تــو گـــــوش من خــــونه داره

 

بــــــدون برای شـــعر من،هــــزار بهونه می ياره

 

رنــــجيده اين دلم واســــــه،نگاه سنگين چشات

 

اسير شده قـــــلب و دلـــم برای اين سوز صدات

 

غزل غزل غــــــم می ريزه از اين چشای مهربون

 

صـــــدای خشم دلــــــمون مثل صـــدای آسمون

 

می خوام ببينم عــكسی از نشونه های عاشقی

 

شــــعری بخونم از تـــــو و از اين گل های رازقی

 

 

 

 

 

 

 

راز عاشقی...

 

هـــــــــمه می گن عاشقی واسه يه لــــحظه ست

 

اما من خوب می دونم اين عاشقی پر از ستاره ست

 

ايــــــــن همه نقــــش کبـــــوتر روی قــــالی دلامون

 

چــــــند تا اشـــک عـــاشقونه واسه مرهم چشامون

 

می گه دل بـــــــرای عشقش صد هــــزار بهونه داره

 

تـــــوی حـــنجره صـــــــــدای درد عـــــــاشقونه داره

 

صــــــدای هق هق عاشق مث ساز يک تـــرانه ست

 

پشت پنجره يه بغض بی صـــدا و بی نشـــــونه ست

 

آره عاشــــقی يـــــه جرم واســـه مــــــوندن و نرفتن

 

رســـــــــم عــــــاشقی يـــــــه راز مث پرواز و پريدن

 

 
 
 
نوشته شده توسط فرزانه


| *| نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~ رقص مرگ~*~*


                                   
لابه لای خاطرات و عکسهای رنگ باخته
در کنار ساعتی که زنگ مرگ را نواخته،
آن طرف...میان قاب عکس مانده در غبارها
چهره ای ست کودکانه با تبسمی گداخته
کودکی که سهم او همیشه از قمار سرنوشت
 باختهای برده بود ، یا که بردهای باخته
کودکی شبیه من ، شبیه تو ، شبیه هیچ کس
مثل نقشهای مبهمی که ابر و باد ساخته...
زندگی برای ما همیشه صعب بود و سهمگین
مثل رقص مرگ در میان تیغهای آخته
گاه دل سپرده ایم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق
گاه دل بریده ایم ، بی بهانه ، مثل فاخته
کاش آشنا نمی شدیم ... یا جدا نمی شدیم
کاش می شناختیمت آی... حس ناشناخته
 
 
 
نوشته شده توسط فرزانه


| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~عاشقانه~*~*

عاشقانه

 

خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.
وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت
حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت.
به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم
من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود
هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!
ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .
خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي
بدون هيچ رفتي .
بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟
چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني
و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم
مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.

نوشته شده توسط فرزانه





| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~وقتی دلتنگ شدی ~*~*

به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی نا امید شدی

 به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی

 به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست

 از غصه بشکنه

 به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته وقتی

 چشمات تهی از تصویرش شد

به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه

 وقتی جایي نشستی که کنارت خالی بود

 به یاد بیار کسی رو که توی آغوشت جا میگرفت وقتی

 به انگشتات نگاه کردی

 به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش توی دستته

........ نگو تا ابد بايد تنها باشم ارزوهاي منو ازم نگير...

من ميخوام با تو باشم با خودتو عشق من عشقمو دستم نگير

 

نوشته شده توسط : فرزانه



| *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~حميد مصدق~*~*

  

 آبي ، خاكستري ، سياه

 

تو به من خنديدي

و نمي‌دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب‌آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالها هست

كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت 

 

باز هم خواهم نوشت : فرزانه 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~--تنها--~*~*

اين شعر از خودمه:

كه؟ مي داند كه آن كودك ندارد لقمه ي ياران؟

كه مي داند؟ كه ميبيند؟ زچشم كودكان باران؟

كه ميپرسد ز بيماري كه بييماريش سرطان است؟كه از ياران چه مي خواهي ؟ چه داري انتظار از ما؟

كه مي پرسد ز حال كودك غمگين؟؟

كه مي پرسد ز حال آن كه دارد آرزو هايي؟ كه ميپرسد ز حال گل كه پر پر گشت بي مادر؟ كه نوشيد آن شرابي را كه طعمش بود بي بابا؟

كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟

كه مي داند چه مي جويم؟ چه مي خواهم؟ چه مي دانم؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان پول مي غلتند و از آن مست مي گردند؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما در تب و تابند؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما بر تو مي تابند؟

كه مي داند زحال آنكه مي سوزد ز بيكاري؟

كه انديشد به حال آنكه مي ميرد ز بيماري؟

بلي اي دوستان من دلم پر گشته از حرفي كه در خود حرف ها دارد.

بلي اي دوستان من دلم مي سوزد از قلبي كه در خود برف ها دارد.

و مي خواهم بگويم كه :

دلم مي سوزد از قلبي كه مهرش را دهد بر باد.

كه مي بيند يتيمان را؟ و بركت هاي باران را؟

كه مي خواهد ببيند؟! آه.

تو اي مسئول . اي در اوج. اي مردي كه دستت باز مي باشد چرا كردي فراموشم؟

چرا كردي؟!!!

كه مي پرسد؟ چه مي خواهم به مسئولين بگويم من؟ كند اصلا بگو فرقي؟؟؟

http://tanhayetanha2006.blogfa.com



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~شیما~*~*

هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته

                                                                                      افسانه

به یاد شیما



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~بهترین باش... بهترین~*~*

 

اگر بهترین دوستم نیستی ...
لاقل بهترین دشمنم باش ...
اگرغمخوارم نیستی ...
لاقل بزرگترین غمم باش ...
هرچه هستی ...
همیشه بهترین باش ...
چون بهترین ها ...
همیشه در یاد خواهند ماند...
پس در بدترین خاطرهایم ...
بهترین باش ...

باز هم خواهم نوشت : فرزانه



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~انقدر دوست دارم ~*~*


 انقدر دوست دارم،بشنوی خنده ات می گیره

تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات میمیره

انقدر دوست دارم، دیوونه بازی می کنم

کلکم! شاکی نشو، من تو رو راضی می کنم

 قیمت چشمای تو، قلب منه، اندازه نیست،

 واسه دوست داشتنه تو،نیازی به اجازه نیست! 

انقدر دوست دارم حوصلتو سر میبرم

 یه روزی نیاد،بگی،دیگه تورو دوست ندارم

 

باز هم خواهم نوشت: فرزانه

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |
*~*~~*~*

سلام دوستان عزیز

من یه مدتی کسالت داشتم نتونستم در اپ کردن وبلاگ به دوست عزیزم افسانه کمک کنم

اما تا چند روز اینده با مطالب جدید بر میگردم

افسانه جون شما ادرسه ایمیلت رو بده تا واست میل بزارم

این هم ایمیل منه:

Siya_biya_2006@yahoo

 

فرزانه

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت توسط آزاد |

 

 

 


dokhtarane-yazd

شیما

dokhtarane-yazd

http://dokhtarane-yazd.blogfa.com

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

ینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
اینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید

محل تجمع دختران یزد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

My Script-by Me