تبليغاتX
محل تجمع دختران یزد
محل تجمع دختران یزد

 

*~*~100000 امضا~*~*


 


- آری
به دمكراسی، سكولاریسم و آزادی،
به عدالت اجتماعی و حقوق بشر،
به رفاه و آسایش و صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز،
به حاکمیت قانون و پایبندی به کنوانسیونهای بین المللی و بازگشت به جامعه جهانی

- نه
به جمهوری اسلامی.
به نابرابری زن و مرد،
به شكنجه، اعدام و نقض حقوق بشر،
به سركوب و دستگیری دانشجویان، كارگران، فعالین حقوق بشر، اقلیت‌های ملی یا مذهبی،
-
نه
به ترور دگر اندیشان و مخالفان این رژیم در داخل یا خارج ایران،
-
نه
به یك جنگ خانمان سوز و زمینه سازی های ماجرا جویانه آن توسط حاکمان نالایق جمهوری اسلامی ایران

..............................

1 - چه كسی برگزار كننده کمپین 100.000 امضاء است؟

- گروه موسیقی “تپش 2012” كه از جوانان ایرانی و آلمانی تشكیل شده است گرداننده این کمپین است.
- کمپین 100.000 امضاء به هیچ حزب و گروه سیاسی وابستگی ندارد.
- گروه “تپش 2012” در سال 2006 برنده جایزه موسیقی بین‌الملل ِ ایالت نورد راین وستفالن شد.
- گروه “تپش 2012” با موسیقی، ویدئو و كنسرت برای حقوق بشر در ایران فعالیت می‌كند.
برای اطلاعات بیشتر به این سایت مراجعه كنید. www.tapesh-2012.com

2- هدف اصلی از برگزاری این کمپین چیست؟

الف- جمع‌آوری 100.000 امضاء در سه ماه (از 15 آگوست تا 15 نوامبر 2008)
ب- امضاهای جمع‌آوری شده در دهم دسامبر 2008 و همزمان با روز حهانی حقوق بشر به پارلمان اروپا در بروكسل عرضه خواهد شد.
پ- جلب توجه مطبوعات و رسانه‌های بین‌المللی به شرایط حاكم در ایران و نارضایتی‌های مردم ایران.

3- شما چه چیزی را امضاء می‌كنید؟

- نه به جمهوری اسلامی.
- نه به نابرابری زن و مرد،
- نه به شكنجه، اعدام و نقض حقوق بشر،
- نه به سركوب و دستگیری دانشجویان، كارگران، فعالین حقوق بشر، اقلیت‌های ملی یا مذهبی،
- نه به ترور دگر اندیشان و مخالفان این رژیم در داخل یا خارج ایران،
- نه به یك جنگ خانمان سوز و زمینه سازی های ماجرا جویانه آن توسط حاکمان نالایق جمهوری اسلامی ایران

- آری به دمكراسی، سكولاریسم و آزادی،
- آری به عدالت اجتماعی و حقوق بشر،
- آری به رفاه و آسایش و صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز،
- آری به حاکمیت قانون و پایبندی به کنوانسیونهای بین المللی و بازگشت به جامعه جهانی با رفتاری مسئولانه

4- چگونه می‌توانید از کمپین پشتیبانی كنید؟

- اولین و ساده‌ترین راه امضای متن کمپین است.
شما می‌توانید این متن را همین جا روی سایت امضاء كنید
یا از طریق فاكس به این شماره بفرستید +49- 234- 4388556
یا با ایمیل برای ما بفرستیدinfo@100000-emza.com
یا به آدرس ما پست كنید Postfach 250344, 44741 Bochum
- معرفی کمپین به دوستان خود و تشویق آنان برای امضاء ، یكی دیگر از راههای مهم پشتیبانی است.
- اگر شما خبرنگار و یا وبلاگر هستید می‌توانید اخبار کمپین را به اطلاع همگان برسانید.
- اگر شما هنرمند هستید می‌توانید در برنامه‌هایتان بینندگان خود را به امضاء و همكاری تشویق كنید.

5- چه شرایطی برای امضاء كردن لازم است

- تنها شرط شركت در این کمپین دارا بودن سن 18 سال كامل به بالا می باشد.
- همه افراد با هر ملیتی می‌توانند امضاء كنند.

6- محرمانه بودن

بر اساس اصل " حفظ اطلاعات" ، ما خود را موظف میدانیم که تضمین کنیم مشخصات شما فقط در این کمپین استفاده خواهد شد و كاملاً محرمانه خواهد ماند.
اینكه كدام بخش از مشخصات شما روی سایت نشان داده شود كاملاً بستگی به انتخاب شما دارد.
حتی تمام مشخصات شما می‌تواند مخفی بماند.

تیم صد هزار امضاء

  • - امید پور یوسفی
  • - ویدئو با همکاری: آریا، بهناز، میشا، اکارد، هلموت، شرو، دنیس، مانی، عباس، سینا، جسی، تانیا، امید، حمید، ارکان، دنیا
  • - موزیک: شاهین نجفی، میشا
  • - با تشکر از: کوشان، علی
  • - ترجمه: کامران، آرمان، عباس، آرمین
    - ساپورت فنی و ادمین: رضا یونس شاد (admin@100000signatures.com)
    - با تشکر از دوستانی که ما را در این راه تشویق کرده و در راه اندازی این کمپین از هیچ کمکی دریغ نکردند.


بیانیه را امضاء کنید


| *| نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت توسط شیما |
*~*~دوستت دارم...~*~*

به او بگویید دوستش دارم با صدای آهسته ..

 

آهسته تر از صدای بال پروانه ها....

 

به او بگویید دوستش دارم باصدای بلند...

 

بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق.....

 

به او بگویید دوستش دارم نیاز به صدای بلند یا آهسته نیست ....

 

فریا د دوستت دارم را می توان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند...

 

پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم...

 



| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت توسط شیما |
*~*~فراتر از عشق~*~*

 

فراتر از بال

فراتر از خيال

فراتر از عشق

كجاست آن جا كه در من است

كجاست او كه با من؟

نمي‌يابمت تو را در آن‌جا

دلم بهانه مي‌گيرد

تو را كه در اين‌جايي

تو هم بهانه مي‌گيري مرا

تو هم دست خالي برگشته‌اي

و ما از تهيدستي دلهامان

براي هم گلايه مي‌كنيم




| *| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت توسط شیما |
*~*~همین است این همین کاسه همین آش~*~*

 پرتو آزادی!

 اگر جوینده درمان دردیم

اگر همواره من ها  ما نگردیم

اگر اسکندر آید فرض واهی

به پوزش خواهی و بر عذرخواهی

دوباره تخت جمشیدی بسازد

که بر آن باز هم ایرانی بنازد

اگر تیمور برگردد به خواری

به پای میز صلح و سازگاری

دوباره جان ببخشد کشتگان را

به ما باز آورد آن نخبگان را

اگر سرکرده اعراب جاهل

بداندیشان و بد کیشان بد دل

که از ما آنچنان کشتند و بردند

و آن فرهنگ بر آتش سپردند

اگر صد ها برابر باز آرد

نهال دانش و بینش بکارد

اگر چنگیز آدمخوار و خونخوار

به ایران بازگرداند دگربار

همان سرسبز باغ و گلشن ما

چراغ پر فروغ گلشن ما

اگر صدها رژیم دیگر آید

اگر بر ما دو صد پیغمبر آید

فلک صدها سیاست پیشه آرد

اگر از آسمان چرچیل بارد

دوصد کوروش هزاران مرد دانا

تقی خان ها و صد ها ابن سینا

فرشته جای دیو و دد نشیند

خدا هم گر بر این مسند نشیند

که این کشتی ز توفان وا رهاند

سلامت باز بر ساحل رساند

اگر! بین «من» «ما» پل نسازیم

اگر از خارها مان گل نسازیم

اگر در شوره زاران گل بکاریم

خرد را دست «بی بی سی» سپاریم

اگر ما و شما بر پا نخیزیم

اگر با هم به روی پا نخیزیم

ندانیم ار به جز ما هیچکس نیست

به جز ما و شما فریاد رس نیست

فلک گر نشنود فریاد مارا

نبیند یکصدا ما و شما را

نه امسال و نه تنها سال دیگر

که ده ها سال و صدها سال دیگر

بدان ای هموطن بس روشن و فاش

همین است این همین کاسه همین آش

 

شعر از : مسعود صدر

با سپاسی تا بیکران ها از او



| *| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟~*~*

در زندگي , اشتباهات زيادي کرده ام!... اشتباهاتي که گاهي مدام , سايه اش را در کنارم حس مي کنم.. دل هايي را شکسته ام !!!.. که صداي شکسته شدنشان را و پژواکش را در خودم دائما , به وضوح مي شنوم چيزهايي را نديده به حال خود رها کرده ام!!!... که تصويرشان را مدام , در حرکت پيوسته ام , مي بينم. و دردهايي را درمان نبوده ام!!!.. که دردش را , ممتد و سنگين , در تمامي زندگي ام , احساس مي کنم. و شیطان در کنارم , دلداري ام مي دهد که : انسان ، جائز الخطاست .... ****** دعای روز: خدايا ! به گناه آلوده ام و تو پاک و مطهر هستي. بخشايش تو بي کران است ، اين خطاکار را از خاطر مبر. ****** حرف دل :می گفت چشمهایت با من حرف می زند برای همین موقع خداحافظی فقط نگاهش کردم ! ****** در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی برو بگذر از این بازار از این طنازی و مستی اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی !!!


| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~آزادی کجایی آزادی ~*~*

 

میرسد آن دم که بر سر زور نیست

هموطن آن روز چندان دور نیست

دست اندر دست با هم یک صدا

جملگی با هم به امید خدا

شهر را آیینه بندان می کنیم

خانه را با هم چراغان می کنیم

عاشقانه تن به باران می دهیم

تن به آتش بازی جان می دهیم

در هلال حلقه رنگین کمان

در کنار هیبتی آتش فشان

گرد همدیگر در آن روز سعید

دور تا دور دماوند سپید

مجلسی شاهانه بر پا می کنیم

بر همه آغوش خود باز می کنیم

بوسه های مهر بانی می دهیم

از دل و جان میهمانی می دهیم

با هم احساس سعادت می کنیم

هرچه ایرانیست دعوت می کنیم

هر کجا آزاده ای ملی گراست

صاحب جشن است و مهمان دار ماست

صاحب اندیشه با هر ایده ای

مرد و زن با هر مرام و ایده ای

گر بود آزاده و میهن پرست

میهمان ما همان مارا بس است

سربداران و به خاک افتادگان

سینه بر رگبارها بسپردگان

لشگری از ارتش آزادگان

در ره ایران به خون غلتیدگان

باغبان و هم گل و گل خانه را

داریوش و همسرش پروانه را

بلبلان شاد و شیرین لهجه را

خوش نوازانی چنین خوش پنجه را

با بهای خون بهای جان خود

با گلاب قمصر و مژگان خود

خاک آن را اب و جارو می کنیم

فرشی از گل تا به هر سو می کنیم

بر ستیز قله اش پر می زنیم

پر زنان شیپور باور می زنیم

آی! آن می ریخت آن ساغر شکست

غنچه های آرزو بر گل نشست

دسته دسته گل ز شیراز آوریم

سرو های ناب را باز آوریم

باز هم آن نغمه های شاد را

باز هم آهنگ مبارک باد را

رفتگان را پاک افزون می کنیم

از درون خاک بیرون می کنیم

بانگ آزادی ایران می دهیم

اینچنین بر مردگان جان می دهیم

سعدی و فردوسی و خیام را

 شاعران خوب آن ایام را

در حضور شاعری چون پیر توس

چلچراغ بین اختر ها ونوس

آنکه مهرش در دل تاریخ ماست

صاحب آب و گل تاریخ ماست

سر به پایش تا به زانو می کنیم

مقدمش را طاق ابرو می کنیم

شادمانه سخت بر آن باوریم

تا به یک جا دور هم گرد آوریم

مردمان خوب و صاحب نام را

جمله میبینیم آن هنگام را

آفتاب در کنار ماه را 

خنده بر لبهای نادرشاه را



| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~یادبود شیما اولین سالگرد در گذشت~*~*

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
  بوسه یعنی آتش و گرمای تب

بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب، لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرینی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ایی با دلبری تنها شدن

بوسه سر فصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و حان
بوسه یعنی عشق من ، با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است
        بوسه بر می دارد این شرم از میان

طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ایی بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است

بوسه را تکرار می باید کرد
بوسه یعنی عشق وآوازوسرود

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب
                          بوسه یعنی پر زدن، یعنی صعود



| *| نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~در مدح امام رضا (ع)~*~*

آن گاه كه درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمين تابيد، مژده اى شادي بخش، دلهاى زمينيان را فراگرفت وتاريكناى سلطه گرى وهواپرستى، با زايش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوايى افتاد.
يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى كه امام رئوف ما زاده شد، وعلى بن موسى الرضا عليه السلام به عنوان سرچشمه اى از نيكى ومهربانى وهدايت رخ نمود، پناهگاهى پديد آمد كه خدا پرستان را در خود گرد آورد.
زاد روز آن رهبر هشتمين بر شيفتگان حضرتش خجسته باد.

کوچه‌های خراسان

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پريشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قيصر امين‌پور


عاشقان را کو پناهی غير توس؟
ای دل! من آتشين آهی بر آر
تا بسوزی دامن ايـن روزگار
روزگـار مـردمی‌ها سوخته
چهره‌ی نامــردمی افروخـته
کينه‌ها در سينه‌ها انباشته
پرچــــم رنگ و ريـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس
وز تبر شد هيمـه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج کف سپرد
مـوج دريا اوج را از يــاد بـرد
جان‌به‌لب شد از رياکاری شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آييــنه را گم کرده اسـت
سنگ در دل‌ها تراکم کرده است
تيرگی انبوه شـد پشت سحـر
صبح در آفاق شب شد دربه‌در
نغمه‌های عشق هم خاموش شد
اين قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روی او کم‌رنگ شد
پرنيانش هم‌نشين سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند
ياس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادی را دوا در کـار نيست
مـهر دارو در دل بازار نيـست
گـر دلی مجروح گردد از جفا
نيست گلخندی که تا يابد شفـا
نسخه‌ای نو در فـريب آورده‌اند
بوسه، دارويی که پنهان کرده‌اند
در دل اين روزگار پرفـسوس
عاشقان را کو پناهی غير توس
ای شفابخش دل بـيمار ما!
چاره‌ای کن از نگه در کار ما
خيل صيادان که در هر پشته‌اند
آهوان دشـت‌ها را کـشته‌اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب
اشک پيش افتاد و دل را زد به آب

سيدعلی موسوی گرمارودی


آشناى غريبان

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم
كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم
كـاش يـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم
كاش يك شب می‌نشستم بر ضريح چشم تو بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت می‌شدم
صحن و ايوان تو را اى كاش جارو می‌زدم چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم
ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت می‌شدم
كاش يك شب معرفت می‌چيدم از چشمان تو غـرق در درياى عرفان دو چشمت می‌شدم
كـاش يك شب می‌شدم خيس نگـاه سبز تو شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم
كاش يك شب نور می‌نوشيدم از چشمان تو مـی‌درخشيدم، چراغان دو چشمت می‌شدم
سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

رضا اسماعيلی


سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاعى


نگاه آهو
آهو از كجا فهميد
بايد از تو يارى خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اى بهارى خواست؟
آهو از كجا فهميد
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى كنى جدا از او
ترس و بيقرارى را

قاسم رفيعا


دامنى اشك

مى رسم خسته، مى رسم غمگين گـرد غـربت نشسته بر دوشـم
آشـنـايـى نـديـده چـشمانـم آشـنـايـى نـخوانده در گوشم
مـى رسـم چون كويرى از آتش چون شب تيره اى كه نزديك است
تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم چـشم كم آب و سينه تاريك است
مـى رسـم تـا كـنـار مرقد تو دامــنــى اشــك و آه آوردم
مـثـل آهـوى خـسته از صياد بـه ضـريـحـت پـنـاه آوردم
مـثـل پـروانه در طواف حرم هـسـتي ام را به باد خواهم داد
تـا نـگـاهم كنى ، تو را سوگند بـه عـزيـزت خـواهــم داد

مصطفى محدثى خراسانى


غريب آشنا

تـو يـادگـار هـفتمين سپيده اى شـكـوه مـاندنى ترين قصيده اى
اشـارتـى ز بـيـكران روشنى كـه از ديـار بى نشان رسيده اى
سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه ز بـى نـهـايـت خدا دميده اى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو امـام قـصـه هـاى ناشنيده اى
گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى كـه در دلـم بـهـار آفريده اى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را بـه لـطف و بخششت خريده اى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا ز هرچه غير اوست دل بريده اى
زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات چـه نقش ها به لوح دل كشيده اى
مـيـان لالـه هـاى سـرخ آشنا غريـب آشـنـا! تو برگزيـده اى
ز سـاغـر كرامـت مـحمـدى زلال نـور مـعـرفت چشيده اى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى سـبدسـبد گـل حضور چيده اى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى چـه عـاشقانه از قفس پريده اى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم ز عـشق تو كه روشناى ديده اى
بـه شـام غـربـت سياه عالمى طـلـوع فجر هشتمين سپيده اى

نسترن قدرتى


زائر هميشه

ايـن جتا ز شمع وسوسه بيگانه مى شوم گـرد ضـريـح پاك تو پروانه مى شوم
ايـن جا به جام بوسه شراب ضريح را تـا انـتـهـاى ذائـقـه پيمانه مى شوم
ديـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟ مـن مـى رسم كنار تو ديوانه مى شوم
اى كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند چـون زائـر هميشه اين خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من مـى سازم اين حقيقت و افسانه مى شوم

عليرضا سپاهى


طواف گنبد
هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

* * *

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

* * *

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!

محبوبه باقرى آزاد


آرزوهاى من

كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب در مـيـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن

افسانه شعبان نژاد


رؤياى آسمانى
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!

مليحه طاهرى عمرانى


دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند
من در حيرت عكس
شگرف گريستم
يك لحظه بى قرار فرياد برآوردم:
الهى !
چه مكانى است بزرگ، وسيع
به وسعت بيكرانه ها
كه عقل را حيران مى كند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
يك لحظه
باران سكوتم را شكست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گريستم
و اشك،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عكس ضريح
فرو ريخت
و من
به نورانيت ضريح
به حجم بيكرانه ها
نگريستم
و زير لب دعاى نور را
زمزمه كردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سكوت تنهايى ام
پيدا كردم
و قصه غصه هايم را
بر سينه خوان نعمتش
فرو ريختم
و سبكبال
بر بلنداى ضريح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شايد
كوله بار گناهم را در خاكى خاك
فرو نهم
تا شايد امام
دلم را پر از استجابت دعاهايم گرداند
يا معين الضعفا!
يا ضامن آهوان!
مرا درياب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شكست خورده ام در توفان
مرا درياب
بر بلنداى اوج قاب عكس ضريحت
مرا سير ده
تا پر از استجابت دعاهايم شوم

محبوبه باقرى آزاد


بوى عطر عشق

تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى ز استـان خـراسـون مـى درخشى
تـو خـورشـيـدى و نـورت آفتابه دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه
تـو مولايـى ، امـامى ، جان فدايت گـشـوده بـال و پر، دل در هوايت
خراسـون بـوى عطر عـشق داره امـام هـشتـم اونـجـا شهـرياره
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه زمـيـن بـا اهـل عـالـم مهربونه
امـام هـشـتـمـيـن جـونم فدايت گـشـوده بـال و پـر دل در هوايت
حـرم زيـبـاتـريـن جـاى جهانه بـراى هـر كـبـوتـر آشـيـانـه
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه كـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه
شـب آن جـا مـأمن راز و نيـازه دل پـاكـان ز عـالـم بـى نـيازه
گـل و سرو و سمن مى رويد آن جا زمـان، تن در سحر مى شويد آن جا
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله كه دسـتونش به دست عشـق وصله

سيمين دخت وحيدى


فيروزه ناب
... وچشمانت
فيروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان كبوتران سبزينه پوش گنبد طلا
كه پرواز مى كنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشيب و فراز نياز
نذر مى كنند
راز عطشناك چشمهايت
مى شكفند،
تو باران مى شوى
آيينه هاى حرم
تو را تكرار مى كنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا كه
نيلوفران قد كشيده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سيلى از تمنا مى شوى
تو زيبا
توعذرا
مى شوى
و ادراك ايمان را حس مى كنى
اينك از آن همه سجاده و نياز
به بار نشسته اى
گل و ريحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهايت
قشنگ ترين آوازهاست

عزت خيابانى


خنياگر آفتاب ضريح
سينه به سينه
به لحظه هاى گرد گرفته شهرمان
كه اشتياق صيدشان را
در خود مى پرورانيم
ما با وسيع ترين لحظه هاى سبز خويش
در پشت ابتدايى كه نيستيم
در حضور آفتاب گنبد شما
به سان كوه
قطره قطره
جويبار مى شويم
ما
قد سوخته ترين
هيچ يك باغچه هستيم
و دست تبركى از ما
به ديدار سبز شما مصلوب مى ماند
مولاى ما!
خنياگر آفتاب ضريح شماييم
و به تبرك ديوار باغتان، بوسه مى زنيم
آخر، ما
پلك باغچه مان را
به باغ آفتاب نگشوديم
غريب ما!
اما
شما، غريب نيستيد
عريب ماييم
كه روشنايى پنجره هامان را
روشنايى مى طلبيم

* * *

ماندگارترين ياد
چنان آبشار فضايل تو رفيع است
كه هر چه سر به فراتر فراز آورم
ديدگانم در نظاره ارتفاع تو
باز مى ماند!
تو برترينى ، بلندترينى
تو ماندگارترين ياد روزگارانى
تو سايه سار نخل محبت
تو چشمه زار تمامى خوبى
تو را چه واژه اى درخور است و بايسته؟
كلام در ستايش تو عقيم است
و نيز كتابى كه بخواهد از تو بگويد، سترون!
تو سبزى ، تو سروى
صنوبرى ، شمشادى
تو اصل و مايه نورى
تو آن خورشيدى
كه آسمان از تو نور به وام مى گيرد
و زمين را تو خلعت فروغ مى بخشى
اى آفتاب!
اين راز را چه كسى مى داند؟

ج. قلم آرا


آهوى از بند رسته

بـى تواسيرم،اسيرم، گـريان و در هم شكسته! دركوچه زردپاييز رنگ برگ بى روح و خسته
بى توچه سخت است پرواز،پرواز تاعمق باران! انـگارزخمى است بالم، زخمى كه خونش نبسته
من غـربت يك تغـزل بـر شاخـه هاى نسيمم اميد يك صبح آبى، از لحـظه هـايم گســسته
عاشق ترين شعر خود را دادم به چـشمان آهو ياد نگاه قشــنگـت: آهـوى از بند رســته!
هـر چنـد باران نيامــد، از آسـمان صدايت گفتم برايت بگويم: اى عـشـق! قلـبم شكسته!

مريم روحبخش


بهترين انتخاب

هـر سـحر آفتاب من مولاست همه شب ها شهاب من مولاست
به خراسان كه جز كويرى نيست عـلـت انـتـساب من مولاست
سـينه ام دست رد زعالم خورد آن كـه داده جواب من مولاست
از هـر آن چه به عمر دل بستم بـهـتـرين انتخاب من مولاست
ورشـكستم به دور از اين درگاه چـون تـمام حساب من مولاست

مصطفى محدثى خراسانى


حديث عشق تو

مر به درگهت امشب به عشق خواندى و خوانى كـه هـر كـه سوى تو آيد شفيع او دو جهانى
به يـمـن مـرحـمتت آمدم ز سر به سرايت تو خـواسـتى به عنايت نوازى ام كه چو جانى
كرامـت از يـم عـشقت گرفته ام همه عمرم هر آن كه خواست بر او هم كريم دور و زمانى
حديـث عـشـق تـو را با زبان جان بسرايم چرا كـه خامـه عاشق شكسته است و تو دانى
ز رحمـتـت چه بگويم، ز حكمتت چه سرايم؟ تو كـان فـيـضى و حكمت، مقام بخش جنانى
هر آن كـه بـر سـر كويت سرى زند به تمنا به عـشـق گـشـتـه منور كه شاه نوررسانى
به شـوق نـوش ز كوثر، سرود ايزدى از جان كه مـالـكـى تو بر اين يم، چرا كه وارث آنى

سيد مهدى ايزدى دهكردى


بارش مهر

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد
مى چكيد از سر و رويش عرق شرم به خاك مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد
دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد
هـمنوا با در و ديوار در آن عصمت محض نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد
نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد
پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز شـعـله اى شعر كه در آينه سوسو مى زد

عليرضا كاشى پور محمدى


رواق زرنگار

اى ستون هاى زمين، گلدسته هـاى سربلند! اى رواق زرنـگـار، آيـينه هـاى بندبند!
اى مـقرنس هاى چوبى ، گنبد زرين كلاه! بـر سـر آن آسـتـان پـرشكوه بى گزند
بـر سـر هفت آسمان آن مهربان افراشته چـترى از بال كبوتر، از حرير و از پرند
دسـت او ايـنـك پـناه آهوان خسته است بـال بـگـشـاييد از شوق، آهوان دركمند!
كـفـتـران آسـمـانـى هـم اسير دام او مى كـشاند هر دلى را در رهايى ها به بند
اى حضـور هـشـتـمين! افتادگان غربتيم دست ما را هم بگير از لطف، اى بالا بلند!

يدالله گودرزى


جوشش دعا

كـمـى بـذر گـل گـنـدم بـكاريـم بـراى كـفـتـران سـبـز مـشـهد
بـنـوشـيـم آب صـاف مـهربـانى شـبـيـه هـشـتـمين شعر (محمـد)
اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است
دواى زخـم بـال كـفـتــرانــش دو ركعت عشق و يك قطره نماز است
خـداى آرزوهـايـم كـمـــك كـن حـرم را تـوى خـواب خـوش ببينم
ضـريـح آشـنـايـش را بـبـوسـم گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچينم
كـمـك كـن كـفـتـرى بر شانه هايم بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى
كـمـك كـن تـا دعـايـم سـبز باشد بـسـازم يـك ضـريـح آسـمـانـى
كـمـك كـن مـثـل مشهد، شهر رؤيا دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز كـفـتـرهـاى كوچك سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
كـمـك كـن ضـامـن آهـوى قـلبم بـه رنـگ يـك دعـا در مـن بجوشد
خــداى آرزوهــايــم كـمـك كن كـه يـك كـفـتـر دعـايـم را بنوشد

نسرين راسخى


وقت زيارت
رقص قشنگ نور
امشب چه ديدنى است
آواز شاد باد
امشب شنيدنى است
عيد است و عطر گل
پيچيده در هوا
بوى خوش گلاب
پر كرده سينه را
گلبوته هاى شمع
روييده هر كجا
مى ريزد اشك شوق
يك غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فرياد (يا رضا) ست
وقت زيارت است
پر مى كشد دلم
همراه كفتران
من مى روم حرم

مهرى ماهوتى


چلچراغ مشهد
چون طلا
گشته رخشان ز دور
مثل رود
پر ز خنده هاى نور
گنبد رضا
چون نگين
بر فراز آسمان
مثل گل
توى باغ اين جهان
خوب و بهترين
گشته ام
راهوار خاك او
تا رسم
بر ضريح پاك او
بوسه اى زنم
مى تپد
قلب من به سينه ام
چون رسم
دل ز غصه ها و غم
پاك مى شود
اى رضا!
اى رضايت خدا!
لطف تو از عنايت خدا
خوب و آشنا
اى امام!
اى امام هشتمين!
پيشوا!
اى تو مهربانترين
بر تو صد سلام
گنبدت
چلچراغ مشهد است
زايرت مى برد به روى دست
خاك مرقدت

شكوه قاسم نيا


بوى زيارت

دور سـقـاخـانه مى گردد (نسيم) دانـه مـى پـاشد كنار حوض آب
چـادرش بـوى زيـارت مى دهد بـوى شمع نذرى و عطر و گلاب
آسـمـان چـشـم او پر مى شود بـاز از پـرواز شـاد كـفتران
صـحـن را آهسته جارو مى كند خـادمـى بـا دسـتهاى مهربان
مـى نـشـيند در كنار خيس آب مـثـل يـك گـل سايه فواره ها
چون نسيمى شاد مى خواند (نسيم) آمـدم مـهـمـانـى تو يا رضا!

مهرى ماهوتى


غرق دعا
غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل يك خورشيد است
مى درخشد از دور
شده از اين خورشيد
شهر مشهد پر نور
چشمها خيره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پير و جوان
يا رضا رضا رضا ست
اى خدا كاش كه من
يك كبوتر بودم
روى اين گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم

شكوه قاسم نيا


محرم همگان

خــســتـه از راه كــنــار مـادر تــوى مــ اشــيـن پــدر خوابيدم
پــلــكـهــايــم كـه به هم افتادند خــواب يــك صـحـن كـبوتر ديدم
صـبـح، وقـتـى كـه دو چشمم وا شد شـادمـان مـثـل گـلـى خـنـديـدم
آخـر از پــنــجــره پـشت اتـاق گــنــبــد زرد (رضــا) را ديـدم
دل مــن مــثــل كـبـوتـر پر زد رفــت بــر شــانـه گلدسته نشست
اشـك در چـشـمــه چشمم جوشيـد بـغـضـم آيـيـنـه شـد امـا نشكست
پـدر آمـاده شـد از مـن پـرسـيـد: دوسـت دارى كه تـو را هـم بـبـرم؟
گـفـتم: آرى ، ولـى آن جا چه كـنـم مــادرم گـفـت: زيـارت پـســرم.
گــرچـه زود آمـده بـوديـم ولــى در حـرم جــاى دل مـن كـم بــود
هـر كـسى بـا او چـيـزى مـى گفت گـويـيا بـا هـمـه كـس مـحرم بود
هـر كجـا رفـتـيـم آن جـا پـر بود پــر ز نـجــواى دل و دسـت دعـا
يــك طـرف قـصـه پـر غـصه درد يـك طـرف ذكـر (غـريـب الـغربا)
در رواق حـــرم پـــر نـــورش كـاش دسـت دل مـن رو مــى شـد
مـى شـدم مـن، آن آهـوى غـريـب بـاز او (ضـامـن آهـو) مــى شـد

جواد محقق


بوى رضا

ماه در حوض بزرگ كاشى است آب، آيـيـنـه مـهـتـاب شـده
مـاه مـهمان قشنگ حوض است حـوض بـيـچاره دلش آب شده
چـشـم من منتظر خورشيد است پـيـك خـورشيد، سپيده پيداست
از حـرم بـانـگ اذان مـى آيد آه! ايـن مـنظره خيلى زيباست!
كـفـتـرى از سر گنبد برخاست بـق بـقـو كرد و به پرواز آمد
هـمـرهـش مـرغ نگاه من هم رفـت و يـك بـار دگر باز آمد
مـرغ بـى تـاب نگـاهم اكنون بـر سـر گـنبـد پـاگ آقاست
چـشـمـهـايـم به دلم مى گويد راسـتـى گـنبـد آقـا زيباست!
از حرم، از در و ديوار، اين جا بـوى جـانـبخـش دعا مى آيد
مـثـل بـوى خوش گلها در باغ هـمـه جـا بـوى رضا مى آيد

على اصغر نصرتى


ضريح خورشيد

صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود از پـرپـر (يـا كـريـم) پـر بود
خورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد
گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد آهـسـته غـم مـن آب مـى شـد
رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز
اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود
از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت بـاران رضـا رضـا رضـا بـود
دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود
عـطـر گـل يـاس در دل مــن عـطـر صـلـوات در فضـا بود
لب ها همه حرف و درد دل داشـت بـا او كـه غـريـب آشـنـا بود
بـا يـك بـغـل آرزو و امـيــد رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد
رفـتـم طـرف ضـريـح روشن در نـور و فـرشتـه گم شدم من

سيد سعيد هاشمى


آبى آرام

تـو بـراى عـطـشـم، بـارش بارانستى بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستى
آه، اى آبـى آرام! دلـم سـوخـتـه است زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستى
مـن غـريـب آمده ام، مثل شما، اى مولا! تـو انـيـس دل غـمـگـيـن غريبانستى
بـاز آهـوى دلـم زار و اسـير غمهاست ضـامـنـم بـاش كـه تو حامى انسانستى
تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب مـنـجـى و مـأمـن دلـهاى پريشانستى
سـاكـنـان حـرمت غرق سعادت هستند بـركـت و روشـنـى اهـل خراسانستى
دل اسـيـر غـم و دارم ز تـو اميد نجات اى كـه تـو ضـامـن آهـوى بـيابانستى

فاطمه ناظرى


داستان سبز التماس

تو بـر زخـم دلـم باريده اى باران رحمت را تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاك كـرامت را
من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت كه فرموديش كـه من حـس مىكنم درد درونسوز شكايت را
ازآن روزى كـه حلقه بر ضريحت بست دستانم دلم شـيدا شد و دادم زكـف دامـان طاقت را
شـكوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق! بـيـا تـفسير كـن آيـات زيـباى اجـابت را

حوا جعفرى


از تبار نور

آن شب تمام عرشيان جشنى به پا كردند نـام شـما را آسـمانىها صـدا كردند
شـرقىترين خورشيدها آمد به پابوست هفت آسمان را پر زنور و باصفا كردند
از آسـمان درهـاى پرواز و رهايى را بـهر پرسـتوى اسـير عشق وا كردند
آن شـب كه آمد سبزپوشى از تبار نور آن شب كه دل را از غم دنيا رها كردند
آن شـب تـمام دسـتهاى آبـى عاشق تـا آسـمان رفتند، بارانى، دعا كردند
آن شـب شـب ميلاد سبز هشتمين لاله دل را پر از عطر و صفاى ياسها كردند
باران مهر و رحمت و نور و صفا باريد دل را بـه عـشق پاك (آقا) آشنا كردند

مريم شمس


سرمه خاك تو

شـاه شـوم، مـاه شـوم، زر شوم در حـرمـت بـاز كـبوتر شـوم
اى مـلك الـحاج! كـجا مىروى؟ پشـت بـه اين قبله چرا مىروى؟
سـعى در ايـن مروه صفا مىدهد خـاك بـهشت اسـت، شفا مىدهد
سـنگ تو بر سينه زد ايران زمين سـرمه خـاك تو كشد هند و چين
سـنگ بـه پاى تـو وفـا مىكند راز دل شـيـعـه ادا مـىكـنـد
تـا اثـر پاى تـو جـا مانده است ايـن دهـن بـوسه وامـانده است
سـنگ سـياهى كه در اين جاستى ســر سـويـداى نـظـرهاستى
عـهد بـجز بـا لب پيمانه نيست جز تو ولى نيست، ولىعهد چيست؟
مـشرق دل عـرصه شبديز نيست هر كه على نيست، ولى نيز نيست
دام بچيــنـيـد ز دارالــسـلام صـيد حـرام است به بيت الحرام

مهدى بياتى ريزى


حاجت سبز
آمدم تا برايت بگويم
رازهاى بزرگ دلم را
بر ضريحت دخيلى ببندم
تا كنى چاره اى مشكلم را
آمدم با دلى تنگ و خسته
تا به پاى ضريحت بميرم
يا كه اى ضامن آهو از تو
حاجتم را اجابت بگيرم
حاجتم سبز چون روح جنگل
حاجتم پاك و ساده چو درياست
حاجتم آرزويى بزرگ است
حاجتم مثل يك خواب زيباست
من كويرى عطشناك و خشكم
من بلد نيستم راه دريا
تو بيا و نشانم ده از لطف
سرزمينى كه سبز است و زيبا
يا شبى كه پر از غصه هستم
يك ستاره شود ميهمانم
من ز دردم برايش بگويم
او شود همدم و همزبانم
آمدم با دلى تنگ و خسته
بغض هم بر گلويم نشسته
خواستم حاجتم را بگويم
حرف من در زبانم شكسته

علىرضا حكمتى


ديار معطّر

هواى زيارت تو را مىبرد از اين جا به سوى ديار خدا
ديارى معطر ز گلهاى نور بهشتى پر از عطر آيينه ها
بـيا بال پرواز را وا كنيم به سوى مدينه، بهشت رضا

نسترن قدرتى


بوى خدا
نام تو مثل نور
مثل ستاره هاست
ياد تو اى رضا!
آرام جان ماست
نام تو مثل آب
شفاف، ساده، پاك
ياد تو اى رضا!
باران به قلب خاك
نام تو باصفاست
مثل بهار و باغ
يادت به راه ما
روشن ترين چراغ
نام تو سرخ سرخ
مثل شهادت است
ياد تو سبز سبز
مثل زيارت است
نام تو مثل گل
بوى خدا دهد
يادت امام ما!
دل را صفا دهد

نسترن قدرتى


زائر نواز

در كودكـى دستم به دست مـادرم بود وقتى به درگاهت رضاجان مـىرسيدم
آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور با گوش جـان از بيكرانها مـىشنيدم
آن روز هم چون روزهاى خوب ديگر شور طوافت در دل من شعله ور بود
گرم و سبكبال و رها، بىتاب بىتـاب گويى مرا شوق حريمت بال و پر بود
مادر تمام غصه ها را با تو مـىگفت از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش
مىشد كه نقش غم زلوح سينه اش خواند از گـريـه آرام و اشك ديـدگـانش
همچون كبوتر شاد و بىآرام و خرسند بر گرد بام روضـه ات پرواز كردم
تـا بيكـران آسمـانهـا نـور ديـدم وقتى كه چشم خـويشتن را باز كردم
همچون پرنده در قفس اين جا اسيرم دستى گشـا زائـرنـوازى كن اماما!
مگذار بىروى تو بنشينم شب و روز نقش خـوش اعجـاز بازى كن اماما!
مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم چون ريشه سرو وصنوبرپاگرفته است
تـو هـشتمين نور شب يلداى مايـى عشق تو درجان ودل ما پاگرفته است
تا بـار ديگر روى مـاهـت را ببينم بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن
بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن

حوا جعفرى


قصه دل

عطر خدا مىوزد از كـو به كو دل شـده با آيينـه ها رو به رو
غنچه جـان مـىشكفد دم به دم غنچه دل مـىشكفد تـو به تـو
شوق من عاشق حق باور است مىرود از ديـده من جو به جو
عطر خدا مىبرد از دست، دل عشق رضا مـىبردم سو به سو
فـرصت ابـراز اگر باشـدم شرح دهم قصه دل مـو به مو

نسترن قدرتى


وسعت نگاه تو

شـعـر زلال آبـى دريـا را در وسعت نگـاه تـو مىبينم
زيباتريـن بهار شكـوفـا را در وسعت نگـاه تـو مـىبينم
خورشيد مىدرخشـد ومىتابد از مشرق زلال نـگـاه تـو
صبح اميد روشـن فـردا را در وسعت نگـاه تـو مىبينم
اى بـاور همـيشه رؤيايـى گـل آيـه اى ز رازشكوفايى
آيـيـنه زلال تـمـاشـا را در وسعت نگاه تـو مـىبينم
يك لحظه هم دوديده نمىگيرم از آسمان روشـن چشمـانت
يك آسمان حضور تـمـنا را در وسعت نگاه تـو مـىبينم
درسايه سار روشن چشمانت بارانى ازحضور خداجارى است
مـن قدرت خـداى توانـا را در وسعت نگـاه تـو مىبينم
تو از تبـار سبـز بهارانـى از نسل سـرخ آينه دارانـى
رنگين كمـان بـاور گلها را در وسـعت نگاه تـو مىبينم
آرامش است آنچه كه مىبارد از آيـه هاى آبـى ايمـانت
آرامش تـمـامـى دنيـا را در وسعـت نگاه تو مـىبينم
دست نياز و درگـه والايت اى روشناى خلـوت شبهايم
شوروشرار وشوق وتولا را در وسعت نگاه تـو مىبينم
جام جهان نماست نگـاه تو آرام وسبز وساده ورؤيايى
آبـىترين كـرانه دريا را در وسعت نگاه تو مىبينم

نسترن قدرتى


پنجره سبز

ماييم و دل زار و همـان پنجـره سبز! با حال گرفتار و و همان پنجـره سبز!
ماييم و دلى سوخته از آتش حـسـرت با چشم گهربار و همان پنجـره سبـز!
با جان لبالب ز غم و غصـه و مـاتم در حسرت ديدار و همـان پنجره سبز!
عمرى همه حسرت،همه ماتم،همه دورى با غصه بسيـار و همـان پنجره سبز!
با بـال و پـر خسته و با قلب شكسته با يك دل بيمـار و همان پنجره سبز!
آقـا! به كرامـات شما چشم به راهيم سر بر سر ديوار و همان پنجره سبز!
مىگفت ز غم نسترن اى ضامن آهو! مـاييم و دل زار و همان پنجره سبز!

نسترن قدرتى


سپيده هشتمين
درود بر تو
اى هشتمين سپيده
- اگر از سايه ساران درود مى پذيرى-
باران نيز به اِزاى تو پاك نيست.
و بر ما درود
- اگر فاصله خويشتن تا تو را ،
تنها بتوانيم ديد-
اى آفتاب،
ما آن سوى ذرّه مانده ايم!

* * *

من آن پرنده مهاجرم
كه هزار سال پريده است
اما هنوز،
سواد گنبدت
پيدا نيست.
آوخ كه بال كبوتران حَرَمت
از چه تيرهاى زهرآگين خسته است
شكسته است.

* * *

اى عرش !
اى خون هشتم !
نيرويى ديگر در پرم نه !
كه ما را هزار سال
نه رهتوشه اى بر پشت بود
و نه شمشيرى در دست !
و مگر در سينه ،
عشق مى افروخت
مى سوخت ،
كه چراغ تو ،
روشن ماند.

* * *

رشته اى از زيلوى حَرمت
زنجير گردن عاشقان
و سلسله وحدت است
و خطى كه روستاها را به هم مى پيوندد.

* * *

گل مُهره هاى ضريحت
دلهاى بيرون تپيده ما
تبلور فلزى ايمان است.
چنان گسترده اى
كه جز از حلقه ضريحت نمى توان ديد !
تو را بايد تقسيم كرد
آن گاه به تماشا نشست
خاك تو ، گستره همه كائنات
و پولاد ضريحت
قفسى ست
كه ما
يارايى خود را
در آن به دام انداخته ايم
تو سرپوش نمى پذيرى
طلاى گنبدَت
روى زردى ماست
از ناتوانى ادراكمان از تو
كه بر چهره مى داريم

* * *

تو مركز وُفورى
كِشتهاى ما از تو سبز
پستانهاى ما از تو پر شير است.
تو مَدار نعمتى
سيبستانهامان
سرخى چهره را
از زردىِ قبّه تو وام دارند
و گنبد تو
تنها و آخرين آشتى ما
با زر است
هر چند اگر
فريب زراندوزان تاريخ باشد

* * *

شتر از مسلخ
به فولاد تو مى گريزد
آهن تو
پيوند جماد و نبات و حيوان
بخشش تو ،
اعطاى خداى سبحان است
وقتى تو مى بخشى
دست مريخ نيز
به سوى سقاخانه ات
دراز است.
ناهيد و كيوان و پروين ،
ديروز ، صف در صف
در كنار من و آن مرد روستا ،
در مضيف خانه تو
كاسه در دست
به نوبت آش
ايستاده بوديم.

* * *

كاش ( ايستاده) بوديم !
تو ايستاده زيستى
هر چند
با ميوه درختى گوژ و نشسته
مسمومت كردند.
اما ،
شهادت
تو را ايستاده ، درود گفت.
و اينك جايى كه تو خوابيده اى
همه كائنات به احترام ايستاده است.

* * *

من با اشك مى نويسم
شعر من
عشقى است
كه چون مورچه
بر كاغذ راه افتاده است
اى بلند !
سليمان وار
پيشِ روى رفتار من
درنگ كن !
سپاه مهرت را بگو
نيم نگاهى به جاى مورچگان بيفكند.

* * *

تو امامى !
هستى با تو قيام مى كند
درختان به تو اقتدا مى كنند
كائنات به نماز تو ايستاده
و مهربانى
تكبيرگوى توست
عشق
به نماز تو
قامت بسته است
و در اين نماز
هر كس مأموم تو نيست
(مأمون) است !
درست نيست
شكسته است.
تاريخ چون به تو مى رسد
طواف مى كند.

* * *

يا كلمة الله !
عرفان در ايستگاه حَرمت
پياده مى شود
و كلمه
چون به تو مى رسد
به دربانى درگاهت
به پاسدارى مى ايستد !
شعر من نيز
كه هزار سال راه پيموده
هنوز ،
بيرون بارگاه تو
مانده است.

على موسوى گرمارودى


شبى در حرم قدس

ديـده فرو بسته ام از خاكيان تا نـگرم جلـوه افـلاكيـان
شايد از ايـن پرده ندايى دهند يـك نفَسـم راه به جايى دهند
اى كه بر اين پرده خاطرفريب دوخته اى ديده حسرت نصيب
آب بزن چشـم هوسنـاك را بـا نظـر پاك ببين پـاك را
آن كه دراين پرده گذريافته است چون سَحر ازفيض نظريافته است
خوى سحر گير و نظرپاك باش رازگـشاينـده افـلاك بـاش

* * *

خـانه تـن جـايگه زيست نيست در خور جانِ فلكى نيست، نيست
آن كه تـو دارى سرِ سوداى او برتر از اين پـايه بـوَد جاى او
چشمه مسكين نه گهرپرور است گوهر ناياب به دريـا دَر است
ما كه بـدان دريـا پيوسته ايم چشم ز هر چشمه فرو بسته ايم
پهنه دريا چو نظرگـاه ماست چشمه ناچيز نه دلخـواه ماست

* * *

پرتو اين كـوكب رخـشان نگر كوكبه شـاه خراسـان نـگـر
آينه غـيـب نـمـا را ببـيـن ترك خودى گوى و خدا را ببين
هركه بر او نور رضا تافته است دردل خود گنج رضا يافته است
سايه شه مايه خرسـندى است مُلك رضا مُلك رضامندى است
كعبه كجا؟ طَوف حَريمش كجا؟ نافه كجا؟ بـوى نسيمش كجا؟
خاك ز فـيض قدَمش زر شده وز نـفسش نافه معطّر شـده
مـن كيم؟ از خيلِ غلامان او دستِ طلب سوده به دامان او
ذرّه سرگشته خورشيدِ عشق مرده، ولى زنده جاويدِ عشق
شـاه خراسان را دربان منَم خـاك درِ شاه خراسان منَم

* * *

چـون فلك آيين كهـن ساز كرد شيـوه نـامردمى آغـاز كـرد
چاره گر، از چاره گرى بازماند طـايـر انديشه ز پـرواز ماند
با تن رنجـور و دل نـاصبور چاره از او خواستم از راه دور
نـيمشب، از طالع خنـدانِ من صبـح برآمد ز گريبـان مـن
رحمت شه درد مرا چاره كرد زنده ام از لطف دگربـاره كرد
بـاده باقـى بـه سبـو يـافتم و ايـن همه از دولت او يافتم

محمدحسن رهى معيّرى


* * *

تضمين سروده بلند عبدالرحمان جامى
نورالدين عبدالرحمن جامى شاعر و نويسنده نامدار ايرانى، زاده تربت جام و بزرگترين سراينده و اديب سده نهم هجرى در خطه خراسان است. آثار بسيارى در عرفان و ادب دارد و به سال 898 در هرات درگذشته است. شعر زيباى او در بيان منقبت حضرت امام رضا عليه السلام از مشهورترين سروده هاى تاريخى پيرامون آن امام است كه شاعران بسيارى، از آن استقبال كرده يا آن را تضمين نموده اند... از جمله مرحوم شيخ على اكبر مروّج خراسانى است كه سروده وى را در تضمين شعر جامى مىخوانيد:
عزيزا خدايت اگر داد تمكين
برو طوس پابوس شاه سلاطين
بگو با تضرّع به آهنگ شيرين:

سلام على آل طه و ياسين
سلام على آل خير النبيّين

جبين نِه بر آن آستان معلاّ
خدا را نما سجده با صد تمنّا
سپس عرضه بنماى با چشم غبرا

سلام على روضة حلّ فيها
امام يُباهى به الملك و الدين

شه طوس مولاى بر حق كه آمد
وصىّ نبىّ حجّت حق كه آمد
ز هر مشفق و دوست اشفق كه آمد

امام بحق شاه مطلق كه آمد
حريم درَش قبله گاه سلاطين

شهى كو بوَد حجّت حىّ سبحان
شهى كو بوَد آيت ذات رحمان
شهى كو بوَد ملجأ اهل ايمان

شه كاخ عرفان گل شاخ احسان
دُر دُرج امكان مَه برج تمكين

خديو خراسان كه جانها فدايش
خدا كرده خلق دو عالم برايش
خلايق همه ريزه خوار عطايش

علىّ بن موسى الرضا كز خدايش
رضا شد لقب چون رضا بودش آيين

سلاطينِ با مجد و با فرّ و عزّت
خواتينِ با قدر و با عزّ و عفّت
بسايند بر درگهش روى ذلّت

پى عطر روبند حوران جنّت
غبار درش را به گيسوى مشكين

رسد فيض آن شه به عالى و دانى
برو نزد قبر شريفش زمانى
نگه كن در آنجاست گنج نهانى

ز فضل و شرف يابى او را جهانى
اگر نبودت تيره چشم جهان بين

مروّج! رضاى رضا را تو مىجو
بجز درگهش جاى ديگر مكن رو
چه خوش گفت جامى مر اين شعر نيكو:

اگر خواهى آرى به كف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست برچين

شيخ على اكبر مروّج خراسانى


| *| نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~آي ... انسان!~*~*

آي ... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن

هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست

زير سقف آفرينش-

صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست

آي... انسان



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~تذکر به همه دوستانی که مایلند در این وبلاگ مطلب بزارند~*~*

تذکر

 به همه دوستانی که مایلند در این وبلاگ مطلب بزارند

این وبلاگ جهت ترویج فرهنگ استفاده از نت می باشد در نتیجه جهت رسیدن به این هدف از همه کسانی که می خواهند در این وبلاگ مطلب بزارند خواهش میکنیم (چه دختر و چه پسر اینجا عمومی شد) از مطالبی استفاده کنند که در خور یک جوان ایرانی باشد .

با تشکر       

 مدیر وبلاگ  دختران یزد



| *| نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~شیما دلم برات تنگه~*~*

الو سلام

منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...... تا خدا خداست



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~دلیلش چیه؟~*~*

گله مندم ازهمه دوستان نمي دونم چي شده؟

چرا اينجور شده ؟

فرزانه ديگه آپ نميكنه !

سيندرلا اين دورو برا پيداش نيست !

مهسا هم كه فقط به من ميل زد كه يه نام كاربري واسم بساز. منم ساختم امّا ....

مي دونم كه همه شما به اينجا سر ميزنيد .

ولي چرا آپ نميزاريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



| *| نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~~*~*

معلمم

به من آنچه که آموخته بودی
فراموش نکردم معلمم
اما بیا و ببین باز هم
نتوانستم آدم شوم معلمم
...
هر درسی که ازبر کردم
برعکسش را تجربه کردم
آدرس خوشبختی را
نتوانستم پیدا کنم ، معلمم
...
آخه می گفتی راست خم نمیشود
آخه می گفتی محق له نمی شود
آخه می گفتی کوه داغون نمی شود
داغون شدم معلمم
...
دفتر جدا ، قلم جدا
عالمی که زندگی می کنم جدا
به عشق زیبای واقعی
نتوانستم برسم ، معلمم
...
اسم انسانیت پول
لذت زندگی پول
در حسرت دوستی ها ماندم
نتوانستم بیابم معلمم
...
هر چیز جای خودش
هر رازی در عمق خودش
گناه من است یا سرنوشت ؟
نتوانستم دریابم معلمم
...
مبادا که فراموش شود
ديگر اميدی ندارم
از فرط شرمندگی ته قبرهم
نتوانستم فرو روم معلمم


| *| نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~آشپزی ~*~*

موضوع آشپزی : لیسانس
مواد لازم:
قبولی در دانشگاه ................... حداقل یک رشته
خون دل ..............................  به میزان زیاد
دوندگی جهت کسب مدرک ....... چند ماه
کوزه .................................. یک عدد
آب ..................................... به میزان دلخواه

طرز تهیّه :
ابتدا در کنکور قبول شده کمی ذوق می کنید . البته دقّت کنید، حداقل تا شش ماه از خوردن ترشیجات و امثال ذلک جداً خودداری شود. بعد پنج الی شش سال توی دانشگاه خون دل می خورید تا درستان تمام شود . سپس چند ماه حسابی می دوید و بالا و پایین می روید.
پس از آنکه با تمام دانشگاه از مسئول گرفته تا سرایدار تسویه حساب کردید، مدرک شما آماده می شود.
خوب حالا ان کوزه ای را که ابتدا خدمتتان عرض کردیم، پر از آب کرده و مدرکتان را در کوزه قرار داده و آبش را می خورید.امیدوارم که لذت ببرید.حالا شما لیسانسه هستید.

 



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~با عرض پوزش از آقا پسرا~*~*

سلام متأسفانه یه نفر از طریق نویسنده عمومی وارد شده و مطلبی بر ضد آقا پسرا نوشته بود برای اینکه بگم ما اینجا نیومدیم تا با پسرا کلکل کنیم اون پست و پاک کردم به امید اینکه استفاده بهتری از یوزر آزاد بشه

با تشکر مدیریت دختران یزد



| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~فرشته ای به نام .....~*~*

کودکی که آماده تولد بود٬نزد خدا رفت و از او پرسيد:((می گویند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد٬اما من به اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه ميتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟))

خداوند پاسخ داد:(( ميان تعداد بسياری از فرشتگان٬من يکی را برای تو در نظر گرفتم٬او از تو نگهداری خواهد کرد.))

اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه:((اما اينجا در بهشت٬من هيچکاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای من کافی هستند.))

خداوند لبخند زد:((فرشته تو برايت آواز خواهد خواند٬و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.))

کودک ادامه داد:((چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتی زبان آنها را نميدانم؟))

خداوند او را نوازش کرد و گفت:((فرشتهُ تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.))

کودک با نارحتی گفت:((وقتی ميخواهم با شما صحبت کنم٬چه کنم؟))

اما خدا هم برای اين سوال پاسخی داشت:((فرشته ات دستهايت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد ميدهد چگونه دعا کنی.))

کودک سرش را برگرداند و پرسيد:((شنيده ام انسانهای بدی هم در زمين زندگی ميکنند٬چه کسی از من محافظت ميکند؟))

ـ((فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد٬حتی اگر به قيمت جانش تمام شود!!))

کودک با نگرانی ادامه داد:((اما من به اين دليل که ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.))

خداوند لبخند زد و گفت:((فرشته ات درباره من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت نزد من را به تو خواهد آموخت؛گرچه من هميشه نزد تو خواهم بود.))
در آن هنگام بهشت آرام بود٬اما صداهايی از زمين شنيده می شد.

کودک ميدانست که بزودی بايد سفرش را آغاز کند؛پس به آرامی يک سوال ديگر هم از خدا پرسيد:((خدايا!اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.))

خداوند شانه او را نوازش داد و پاسخ داد:((نام فرشته ات اهميتی ندارد.به راحتی ميتوانی آن را مادر صدا کنی.))



| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~درسته که یه مقدارطولانی هست اما به خاطر من بخونش ~*~*

 بهار عاشق بود و زمین معشوق ، عشقبی تابی می آورد و بهار بی تاب بود . زمین اما آرام و سنگین و صبور. زمین هر روز رازی از عشق به بهار می گفت : 

ــ  این راز را با هیچ کس در میان نگذار . نه با نسیم نه با پرنده نه با درخت . راز ها را که بر ملا کنی بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی . هر قطره باران و هر دانه برف رازی. و راز ها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن. رمین اما می گفت:

ــ هیچ مگو ، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد . به فراخی عشق.

زمین می گفت : دم بر نیاور آن قدر تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ شکوفه کند.

زمین می گفت: ... 

زمستان سرد ، زمستان سوز ، زمستان سنگین و سالخورده و سخت . و بهار در همه ی زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت. و چه روز ها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها . چه ثانیه ها ، سرد و چه ساعت ها ، سخت . بی آنکه کسی از بهار بگوید و بیآنکه کسی از بهار بداند. راز ها در دل بهار بالیدند و بار ور شدند و بالا آمدند ، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک بر داشت و قلبش هزار پاره شد .زمین می گفت:

ــ عاشقی این است که از شدت سرشلری سر ریز شوی و از شدت شوق هزار پاره . عشق آتش است و دل آتشگاه . اما آشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.

زمین می گفت: راز های کوچک و عاشقی های نا چیز را ارزش آن نیست که افشا شود. راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمان باید برداشت که جهان حیرت کند .

و بهار پرده ازعشق برداشت . آن هنگام که ارزش عظیم گشت و عشقش مهیب و جهان حیرت کرد.



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~~*~*

نویسنده: sargardan

شنبه 11 فروردين1386 ساعت: 15:7

سلام..
این کلمه عمومی رو عوض کنید....

موفق باشین..

 

به نظر شما به جای کلمه عمومی چی بزاریم . یاد آور شم که این وبلاگ برای عموم آزاد است یعنی هرکی ار راه میرسه و بخواد مطلبی بزاره میتونه حالا اسم انتخاب کنید



| *| نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~تبریک به شیما~*~*

سلام سلام سلام خوشحالم که هنوز شیما رو به یادتونه آره فرزانه درس میگی منم از عمد ای کارو کردم تا ببینم هنوز کسی به یاد شیما هست یا نه من به خاطر تصادفی که موضوش رو میدونین یه مدت نبودم به خاطر این از وبلاگ جا موندم واقعا خوشحالم دیشب رفتم سر خاکش براش فاتحه خوندم خیلی دلم براش تنگ شده دعام کنید.


| *| نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت توسط شیما |
*~*~ما فرزندان ایران زمین ( سال 1386خورشیدی ) را سال کوروش بزرگ نامگذاری میکنیم !~*~*

به نام اهورای پاک که کورش ها را آفرید. آرش از کوه دماوند وطن را نگریست و صدا زد: کورش! مام میهن تنهاست ، نکند بار دگر رنج سکندر بیند و هزاران کورش.... و هزاران آرش..... ای آریایی در انتظار کدامین سوار سفید پوشی که تو را به سرزمین آرزوهایت برساند ، نشسته ای !؟ به سرزمین کورش ایمان بیاور که اینجا بهشت ماست...

        AshuZartosht

با نگرشی نو و در مقابل حرکت انیران ما نیز سال نو خود را با نام فرزانگان ایرانی و در نخستین گام نام کورش بزرگ نام گذاری می کنیم تا از فرهنگ پاک و مقدسمان در مقابل هجوم تازه تازی تباران جلوگیری نماییم.

سال ۳۷۴۵ بهدینی برابر با ۱۳۸۶ خورشیدی را به نام کورش بزرگ ، اولین نگارنده منشور آزادی حقوق بشر می نامیم ، این مطلب را برداشت کرده و در تارنامه های خود قرار دهید و به همه ایراندوستان خبر دهید.



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~بدون شرح!!!~*~*

قصه زندگی تکراریست..آدمها می آیند...می روند...

چهره ها عوض می شود..اما داستان همان است که بوده

 

نمی دونم خدا وقتی می خواست ما رو بفرسته اینجا ازمون پرسید که می خوایم بیایم یا نه...

 

همان یک نفر می گوید مثل پیرزنهای غر غرو شده ام...

می گوید اینجا هم شده وبلاگ کنیز کفگیر خورده!

 

خوب از چه بنویسم...از اینکه آن بیرون چه خبر است..

دخترها خود فروشی می کنند..

بچه ها گدایی می کنند..

مردها(!) خانم بازی می کنند...

پسرها مخ می زنند...

مادرها نگرانند...

پدرها ....

عشقها از یاد می رود...

بیماری جوان می گیرد...

گنجشکها سیاه می شوند..

رییس جمهور نامه می نویسد..

اشکها می ریزد..

حق مسلم گرفته می شود...

صداقتها می رود در ته شلوغیها گم می شود..

آرزوها محال می شوند..

آدمها عوض می شوند...یا شاید عوضی..

 

توی این شهر شلوغ همه به کار خودشون مشغولن..

نیست کسی را با کس کاری!

روزها می آیند و می روند...

و باز هم تکرار و تکرار



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~اتل, متل, توتوله! (طنز)~*~*

اتل, متل, توتوله! 


وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبني بر مميزي شديد و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان, جوابيهاي بدين شرح صادر نمود:


شاعران, نويسندگان, ناشران و خوانندگان عزيز; متاسفانه جريان خزنده اي که سالهاست قصد ترويج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبيات کشورمان دارد باعث شده کار مميزي آثار با دقت بيشتري انجام شود. به عنوان مثال به يکي از اشعار مستهجن سالهاي اخير دقت کنيد:


اتل, متل, توتوله / گاو حسن چه جوره ؟
نه شير داره نه پستون
شيرشو بردن هندستون
يک زن کردي بستون
اسمشو بزار عمقزي / دور کلاش قرمزي
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين
 


شعر فوق بنابه دلايل زير, قابليت دريافت مجوز چاپ ندارد: 


۱- عدم رعايت قواعد ادبي : هر انسان بالغي متوجه اين مساله ميشود که دو کلمه توتوله و چه جوره همقافيه نيستند و به همين دليل کل شعر زير سوال ميرود !

 
۲- ترويج فحشا: واژه توتوله با يک کلمه بسيار زشت همقافيه و هموزن است !

 
۳- وابستگي به اجانب: گاو حسن خواننده را به ياد فيلم گاو اثر داريوش مهرجويي مياندازد و چون مهرجويي از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهيونيزم است به نظر ميرسد که شاعر اين شعر نيز با وي همدست ميباشد!

 
۴- بدآموزي: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزي بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نيز تحريک احساسات و عواطف و باقي چيزهاي ملت هميشه در صحنه ميشود!

 
۵- نشر اکاذيب: شاعر ميگويد گاو حسن شير ندارد در حاليکه در بيت بعدي از صادرات شير اين گاو به هندوستان حرف ميزند. گاوي که شير ندارد چگونه شيرش را به هندوستان صادر ميکنند؟!


۶- بي‌توجهي به منافع ملي: هندوستان در پرونده هستهاي کشورمان بارها نامردي کرده است. بنابراين شاعر موظف است به جاي صادرات شير به هندوستان, آن را به برادرانمان در ونزوئلا, فلسطين و لبنان تقديم کند!

 
۷- اقدام عليه امنيت ملي: ستاندن يک زن کردي و گذاشتن يک اسم ترکي روي آن (عمقزي), باعث تحريک قوميتها و اخلال در امنيت ملي ميشود.


۸- تشويق به بي‌حجابي: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روي سر در حاليکه چادر تنها نوع حجاب محسوب ميشود, مصداق ترويج بدحجابي است.


عليرغم تمامي ايرادات وارده, از آنجاييکه دغدغه اصلي ما آزادي بيان و انديشه است لذا تصميم گرفتيم مجوز نشر شعر مذکور را با تغييراتي اندک صادر کنيم:


اتل, متل, زباله / گاو قلي باحاله!
هم شير داره هم آستين
شيرشو بردن فلسطين
بگير يک زن راستين
اسمشو بزار حکيمه / چادرشم ضخيمه
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين!
 


بازم نظر یادتون نره...



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~زندگی،عشق~*~*

زندگی سفر نیست, زندگی هدف نیست,


زندگی یک روند متحول است که شما قدم


به قدم آن را طی میکنید و اگر بتوانید این


قدمها را شادی آفرین کنید به معنای واقعی,


زندگی کرده اید. زندگی بالا ترین موهبتی است


به شما ارزانی شده است. از این فرصت قبل از


آنکه دیر شود استفاده کنید.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

« عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگی ست

عشق ها بازیچه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو ؟!

  عاشق کجاست ؟!

 معشوق کیست ؟!

حبس نفس است که عشقش خوانده اند

آنکه می میرد

زشوق دیدن امروزها

وآنکه می سوزد

زبرق چشم عالم سوزها

گر بیاید دلبر تازه تری

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ما هم

               فراموش می شود . »

 



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~تو به من قول وفاداری ده~*~*

   نه گنهکاریم نه بی تقصیریم

   منــو تــو بــازیچه تقدیــریـم

  هر دو در بیراهه بی رحم عشق

  با دل و احساس خود در گـیـریم

  بیشــتــر از هـمیـشـه  دوستـت دارم

 گرچه ازعاشقی وعاشق شدن بیزارم

 زیــر آوار فـرو ریـخـتـه عـــشـــق

ازدلم چیزی نمانده که به توبسپارم

تو  که  همدردی  مرا  یاری  ده

به  من  عـاشق  امـیـدواری  ده

اگرعشق باماسریاری نداشت

تو به من قول وفاداری ده

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~بگوئید که بر گورم بنویسند~*~*

بگوئید که بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت،

ولی آن را نشناخت

مهربون بود، ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت، ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود، ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود، ولی هرگز دل به کسی نداد

وخلاصه بنویسید،

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت،

نه زندگی را برای زنده بودن !!!



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~افسوس و صد افسوس(یک حقیقت تلخ)~*~*

یک حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد واسه ی خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون واسه ی فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره

می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگ خونشون گم می سه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم میکنه, پولش اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه, همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته پزشکشون میاد خونشون

یکی داره می میره, خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن

یکی از بر شده دردو, دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزارتا عالمی

یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالا برجشون میگه

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا میفروشه گل

مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم

ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هرچیزی دلش می خواد بده

همه چی دست اونه, ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ,همه میرن یه جا

اونجا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمیشه, با نمی خوام , بانشد, با نداره.....



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~ای خدا لحظه ی شادی چه کم است....~*~*

 

دو کبوتربودند

 

هر دو هملانه ی هم

 

هر دو هم خانه ی هم

 

پر گشودند به صحرای بزرگ

 

شاد تا دامن دشت

 

لحظه ی چند گذشت

 

نغمه خواندندو وبه فارغبالی

 

روی هر شاخه نشستند و پریدند به شوق

 

نوک منقار به هم مالیدند

 

ناگه از سینه ی کوه

 

بانگ تیری به همه دشت نشست

 

رشته ی خواب چمن را بگسست

 

دو کبوتر هم

 

بال در بال به خون غلطیدند

 

پر شکسته به هم مالیدند

 

لحظه ی آخر دیدار رسید

 

دیده در دیده ی هم

 

یکصدا نالیدند

 

دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم

 

به وداعی گفتند

 

لحظه ی تلخ گذشت

 

هر دو در خون خفتند

 

ناگهان نغمه گری ناله بر آورد به کوه

 

ناله ی پر اندوه

 

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

 

زندگی دشت غم است

 

چه توان کرد در این دشت غریب

 

غم و شادی به هم است

 

اشک من می گوید

 

عمر ما آه و دم است

 

غم من کشت مرا

 

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است....



| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~عشق از ديدگاه انسانهاي برجسته:~*~*

عشق از ديدگاه انسانهاي برجسته:
 
وين داير: عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني اند كار آساني است. براي اينكه عمق عشق را در قلب خود تجربه كنيد ببينيد كه چقدر آنان را كه تحملشان برايتان دشوار است، دوست داريد.
 
كاترين پاندر: عشق از آن رو در دل شما به وديعه گذاشته نشده تا همانجا بماند. مادامي كه عشق را به ديگران نبخشاييد، عشق نيست.
 
هنري دراموند: امتحان نهايي دين، دينداري نيست، محبت است. در زندگي به پس كه مي نگريد مي بينيد لحظه هاييكه به راستي زندگي كرده ايد، لحظه هايي هستند كه با عشق و محبت دست به كاري زده ايد.
 
ديپاك چوپرا: همه انسانها مي بايست كشف كنند كه «عشق» نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينكه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه عاشق شدن خيالي شاعرانه نيست بلكه حالت طبيعي بشر است.

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~~*~*

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~سلام من به تو یار قدیمی~*~*

 

 

سلام من به تو یار قدیمی

منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم

ولی بی تو سبوی می شکستم

همه تشنه لبیم ساقی کجایی

گرفتار شبیم ساقی کجایی

اگه سبو شکست عمر تو باقی

که اعتبار می تویی تو ساقی

اگه میکده امروز شده خونه تزوير

وای شده خونه تزوير

تو محراب دل ما

تويی تو مرشد و پیر

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیريم و میخونیم سر ساقی سلامت

یه روزی گله کردم من از عالم مستی

تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید

تو قهر کردی و قهرت مصیبت شدو بارید

پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم

آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت

 

میگن مستی گناه به انگشت ملامت

باید مستها رو حد زد به شلاق ندامت

سبوی ما شکسته در میکده بسته

امید همه ما همت تو بسته

به همت تو ساقی تو که گره گشایی

تو که ذات وفایی همیشه یار مایی

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت

همه به جرم مستی سر دار ملامت

میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت

سر ساقی سلامت وای سر ساقی سلامت

سر ساقی سلامت وای سر ساقی سلامت



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~ای امید نا امیدی های من ~*~*

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~~*~*


منسوخ باد
 بی تو
ننگ و عشق و ضیافت
رو به رویم بنشین
 اگر نه بی تو
 رو به روی کدام قبله ؟
 چه نغمه ای ؟
از گلوی کدام بریده ؟
 رو به رویم بنشین
اگر چه مرا جسارت نیست


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~وصیت نامه ~*~*

مرگ اشارتی ست بر حیاتی دیگر
رهایی از چهار دیوار جسم
و
پرواز در بیکران ابدیت
رهایی از محدویت ماده
و
انحلال در اصالت روح
آری مرگ را زایشی دگر است
اشارتی به جاودانگی روح
 
زمانی که مردم
بدانید که لحظه ی آفرینش من
زمان نو به نو شدنم فرا رسیده است
بر شماست که تولدم را جشن بگیرید
زندگی من به تمامی غریب می نموده
کنون گریه و فغان نمی خواهم
به پاس این آزادی
قفسم را به آتش بکشید
خکسترم را به باد دهید
تا شاید آزادی را به تصویر کشد
هیچ گاه آرزوی مزاری نکردم
تا محل دسته گل های عزاداری باشد که
برای گریه خویش محلی می جوید و بهانه ای
بی مزاریم مزاری خواهد بود
برای برگ های خزان پاییزی
چرا که من نه در رویش و زایش بهاری
بل در خزان پاییزی به سراغتان خواهم آمد
در غروب غم انگیز روزی
از پنجره ای باز بر شما لبخند خواهم زد
و
تو که همیشه قلبم مخاطبت بوده
در خزانی دیگر
به من خواهی پیوست
زمانی که زوزه ی بادها
صدای مرا به تو خواهد رساند
 
آری مرگ من اشارت نوید خواهد بود
چهره ی من به پهنای تمام زندگیم عبوس ماند و گریست
ولی مرگم چهره ای از نو خواهد آفرید
 
زندگی ام کوششی بود بنا شده بر تفاوت ها
تفاوت هایی که جز از یک راه نمی گذشت:
" عشق"
و
تو ای هم آواز من
زمانی که نسیمی وزیدن گیرد
و چهره ات را نوازش دهد
بدان که روح سرگردان من است
در تلاش هم صحبتی با تو
من در چهار فصل فصول با تو خواهم بود
اما زمان پیوند تو به من
فصل خزان خواهد بود
این را به خاطر بسپار!


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~یادت همیشه سبز(تقدیم به روح پاک شیما)~*~*

هر شب
وقتی که آخرین عابر هم
از کوچه پس کوچه های شهر
به خانه می خزد
و آخرین چراغ هم خاموش می شود
یاد تو
زیر پوست تنم
جوانه می زند
و خاطرت مرا
سر سبز می کند
چنان بی تاب می شوم
که دلم
برای لحظه ای دیدار
بی صبر و بی قرار
گوش کن
تیک تاک ساعت
آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد
چه بی درنگ می ایند
و چه پر شتاب می روند
می ایند
تا آهسته آهسته مرا از تو دور تر سازند
و می روند
تا ذره ذره
گرمی این آتش افتاده به جانم را
با خود ببرند
چه خیال باطلی
چه سعی بیهوده ای
از این همه کوشش بی حاصل
چرا خسته نمی شوند؟
یادت همیشه سبز



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~در جواب به وحید~*~*

نويسنده: وحید
شنبه 23 دي1385 ساعت: 20:6
سلام
خوبی دوست من؟
منو که میشناسی ؟
خوب از اینکه به وبلاگ من سر میزنی خوشحالم من مطلبی رو میخواستم باهاتون در میان بزارم ولی متاسفانه ایمیلتون طوری هست که من هر کار کردم پیام بهتون نرسید ویاهو گفت که ایمیل اشتباه. میشه یک بار ایمیلتون رو تو وبلاگ من بنویسید
ممنونم وخدا حافظ
سلام نوشته بالا کامنتی هست که آقا وحید تو آخرین نظر خودشون داده بودن و از من خواستند تا ایمیل خودمو تو وب ایشون بنویسم ولی من میخوام اینکارو اینجا انجام بدم تا اگه کسی دیگه هم خواست با من مکاتبه کنه مشکلی نداشته باشه اینم میل من:
به نقطه بین خورشید و تابنده توجه کنید


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~فراخوان~*~*

فرزانه سلام خوبی از اینکه وبلاگتو لینک نکردم شرمندتم میدونم واقعا واسه این وبلاگ زحمات زیادی رو کشیدی  واسه همینم تصمیم گرفتم کسانی که میخوان تبادل لینک کنند فقط تو قسمت نظرات آدرس و اسم وبلاگشونو بزارن در ضمن شما هم (فرزانه)رابطه خودت رو با ما حفظ کن.  

مدیر وبلاگ

به یاد شیما



| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~شیما زنده هست~*~*

گرچه رفتست ولی یادتو اکنون اینجاس

فرزانه خانوم و افسانه خانوم و تمام کسانی که در این وبلاگ آپ گذاشتین شیما زندست درکنارماست درسته که تن خاکیش زیر یه آوارخاکه اما روحش آزاده اون از بالا داره به ما نگاه میکنه آره اون رفته ولی پیش ماست . اواز من خواستتااین وبو درست کنم منم درست کردم اون قبل از فوتش با چند نفر دوست بود منم وبلاگو ساختم او از من خواست یک نام کاربری بسازم که عمومی باشه و وبلاگشخصی نشه منم اطاعت کردم درضمن از من خواست تا چند نام هم واسه دوستاش بسازم یکی آناناس بود که از هویتش چیزی نمیدونم و دیگری ساحل که اونم مثل آناناسه .شیما آی دی و پسوردش رو بهم داد اون سه تا دوست داشت که تو این کارکمکش میکردن.وبلاگ ساخته شد و پسوردها به دست صاحبانشان(آناناس،ساحل)آف شد.

دو سه هفته اول استقبال ازش نشد.منمدل سرد شدم و وب نیمه رها کردم تا اینکه بر اثر سانحه تصادف یه مدت زمین گیر شدم حالابهتر شده بودم اومدم سراغ وبتا آپ بزارم اما یه لحظه شکه شدم فکرشم نمیکردم کسی ادامه داده باشه حالا اصلا احساس درد نمیکنم و کاملا خوب شدم

من......

دوست شیما بودم اما پسرم من خاستگار شیما بودم اونا مثل جونم دوست داشتم اما هرگز نتونستم گرمی دستانش را حس کنم اون رفت و پرکشید از اینجا تا خدا

او رفت اما توی دلهای ماست

برای شادی روح آن مرحوم الفاتحه

به یاد شیما 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~یاد آوری~*~*

سلام سلام سلام 

 

به ايران زمين

 

به کوير

 

به

 

يزد

 

و به همه دختر خانُمای يزدی

 

هدف ما از توليد اين وبلاگ اينه که يه جايی رو درست کُنم که همه

 

دُخترای يزدی بتونن اونجا جَم بِشَنُ درد دلاشونا بگن .

 

به عبارتی ديگر

 

خودشونا تخليه کنن

 

آهای دخترا بِدود وقت تنگه

 

اِ اِ اِ اِ  يادُم رف بگم چه تَری چيزی بنوِسد

 

اول باید بيِد اينجا 

 

بعد تو قسمت نام وبلاگ بنوِسد:

 

dokhtarane-yazd

 

تو قسمت نام کاربری نويسنده بنوِسد:

 

AZAD

 

تو قسمت کلمه عبور هم بنوِسد :

 

AZAD   

 

بِدو تا دير نَشُدَ چيزی بنويس

 

همی حالا نيازمند ياری سبزتون هسِم

 

به ياد عزيز از دست رفته

 

                                            شيما



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~کامنت برتر~*~*

ازهمه شما به خاطر کامنت هاتون ممنونم

یکیاز دوستانمون کامنت زیبایی گذاشته بود گفتم توی این پستم جاش بدم فهیمه ممنونم 

گويي سالهاست كه مي شناسمت
بلكه قرنها ....
حضور محسوست را ....
لبخندهاي گاه و بي گاهت را ....
همه را مي شناسم ....
.
برايم ملموسي !
تمام خاطراتي كه با تو نداشته ام ...
تمام حرفهايي كه به هم نگفته ايم ...
تمام يادگاري هايي كه به هم نداده ايم ...
حتي تمام ثانيه هايي كه با هم نبوده ايم ...
همه را به خاطر دارم ....
ديشب بدون تو
عبور كردم
از كوچه هايي كه با تو از آن نگذشتم
از كدام كوچه با هم گذشتيم ؟؟
هيچ كوچه اي نبود ....
هيچ از تو ندارم هيچ .......!
سكوت عميق چشمانت ....
روح غريبت ....
رمز و راز دوريت ...
صدايت ....
ولي برايم ملموس است ...
تنها نشانيت كويت!!!
افسوس كه از پنجره ام دور است...
گويي قرنهاست كه با من بوده اي ....
گويي سالهاست كه مي شناسمت ....
حالا كه ترا از خود دور مي دانم .....
هجر را انتخاب كرده ام و تو نيز.....

مدیر وبلاگ

به یاد شیما



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~~*~*

بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي؟
چرا؟
سراسيمه و مشتاق
اين همه سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود و فلسفه!!!!!!
............
مادر بزرگ !
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم
...........
......و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
***********************************
به یاد شیما


| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت توسط شیما |
*~*~اولین پست من ~*~*


سلام سلام سلام 

 

به ايران زمين

 

به کوير

 

به

 

يزد

 

و به همه دختر خانُمای يزدی

 

هدف ما از توليد اين وبلاگ اينه که يه جايی رو درست کُنم که همه

 

دُخترای يزدی بتونن اونجا جَم بِشَنُ درد دلاشونا بگن .

 

به عبارتی ديگر

 

خودشونا تخليه کنن

 

آهای دخترا بِدود وقت تنگه

 

اِ اِ اِ اِ  يادُم رف بگم چه تَری چيزی بنوِسد

 

اول بای بيِد اينجا 

 

بعد تو قسمت نام وبلاگ بنوِسد:

 

dokhtarane-yazd

 

تو قسمت نام کاربری نويسنده بنوِسد:

 

AZAD

 

تو قسمت کلمه عبور هم بنوِسد :

 

AZAD   

 

بِدو تا دير نَشُدَ چيزی بنويس

 

هم اکنون نيازمند ياری سبزتون هسِم

 

به ياد عزيز از دست رفته

 

                                                                               شيما   



| *| نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت توسط شیما |

 

 

 


dokhtarane-yazd

شیما

dokhtarane-yazd

http://dokhtarane-yazd.blogfa.com

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

ینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
اینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید

محل تجمع دختران یزد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

My Script-by Me