با تو صداي خنده هاي من به كجا ها كه نمي رسيد
و حالا صداي گريه هاي من رو هيچ كس نمي شنوه
چه دنياي عجيب و غريبي
وقتي نمي خواي هست و وقتي مي خواي نيست
چرا؟
شايد روزي هزار بار از خودم مي پرسم چرا؟
چرا ؟
شايد؟
اما با اين حرفا هيچي عوض نمي شه
من گيج و مبهوت موندم
دنبال يه صدام
صدايي كه من و محو كنه و با خودش ببره
به جايي كه ديگه چرا و شايد معني نداشته باشه
نمي دونم...!؟
نمي دونم چرا هر چي كه مي خوام بنويسم وسطش گير مي كنم
آره واقعاً حرفاي توي دل آدما گفتني نيست
آره چه زمونه اي شده
هيچكسي حرف دلش رو نمي تونه بزنه
راستي چرا؟
بازم چرا اومد سراغم
چرا ديگه هيچكي به هيچكي اعتماد نداره
چرا هيچكي از ته دل كسي رو دوست نداره
چرا ديگه عاشق شدن محاله انگار كه فقط توي قصه هاست
چرا هيچكي به هيچكي كمك نمي كنه
چرا ديگه چشامون به هم راست نمي گن
چرا ديگه وقتي به چشاي همديگه نگاه مي كنيم غم توي دلاي همديگه رو حس نمي كنيم
چرا ديگه كسي به كسي زل نمي زنه چرا به هم خيره نگاه نمي كنيم
چرا مهربوني جاش و داده به ترحم
چرا هر كاري كه مي كنيم از ته دل نيست و فقط ظاهري
چرا نمي تونيم خود واقعيمون باشيم و دائم براي همديگه نقش بازي مي كنيم
به خدا اگه هر كسي خودش باشه خيلي قشنگ تر از نقشي كه ظاهراً زيباست
چرا نمي تونيم همديگه رو محكم بغل كنيم و از ته دل همديگه رو ببوسيم
چرا حتي مادرامون رو هم بي احساس بغل مي كنيم و كمتر پيش مي ياد كه ببوسيمشون
چرا يادمون مي ره كه پدرامون چقدر لطيفن و بايد مواظبشون باشيم تا زير بار اين همه مشكلات نشكنن
چرا ديگه همكلاسيامون رو فراموش كرديم
چرا دوستامون رو از ياد برديم
چرا.....!؟
اين همه چرا واسه چي خدا جون
شايد اگه كسي پيدا مي شد كه جواب اين همه چرا رو بده دنيامون خيلي قشنگ تر از اين حرفا مي شد
اما هيچ كسي حتي زحمت خوندن اين حرفا رو هم به خودش نمي ده ، چه برسه به اينكه در
موردشون فكر كنه و جواب اين همه چرا رو بده...؟!
هيچكي پيدا نمي شه...؟!