تبليغاتX
محل تجمع دختران یزد
محل تجمع دختران یزد

 

*~*~واقعا جای تاسف داره!!!!!!!!!!!! اخه چرا اینجوری شدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟~*~*

تا جايي كه ما خبر داريم قرار بود اين وب وبي باشه براي زنده نگه داشتن ياد خاطره ي شيماي عزيزمان

كه ديگر در ميانمان نيست نه اينكه يه وب بشه كه همش از كوروش هخامنشو شاه قاجار اين مزخرفات

توش به كار ببريد جاي تاسفه براي همتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ازتون انتظار نداشتم همچين كاري انجام بديد



| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~~*~*

بگذار تا ترانه هایم هنوز هم بمیرند
در خلوط و تنهایی
بگذار برای کسی
کس نباشم هنوز

می خواهم من
سخت ترین جمله را نماد کنم

چیزی که گفتنش در این زمانه راحت است
دوستت دارم ها
بگذار تا به روزنه
دهن کجی کنم

به خستگی
به پا گرفتگی
به غم
به دلهره به اشک

مرا به باد ها سپرده اند
و در میان راه رو ها نوشته اند
که پنجره شکسته است

ولی کسی
به فکر بستن شکسته نیست
مرا شکسته اند

اثیم بودنم بهانه بوده است
اثیم بودنم فقط
بهانه است

خواب خواهم دید
خواب من خواب پرنده ای مهاجر است
خواب من مقدس است
چون درونش تو نماز می خوانی
چون درونش تو نماز می خوانی

 



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~پست اخره من . با اجازه ی همتون خداحافظ~*~*

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی

نباشه. وقتی همه چیز حل شد 

تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من

اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی

تنهام....

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی

تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون

خوشحالم میکنه اینه که هنوز

 نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام.................



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~مي دونم كه هيچكي پيدا نمي شه جواب منو بده~*~*

با تو صداي خنده هاي من به كجا ها كه نمي رسيد
 
و حالا صداي گريه هاي من رو هيچ كس نمي شنوه
 
چه دنياي عجيب و غريبي
 
وقتي نمي خواي هست و وقتي مي خواي نيست
 
چرا؟
 
شايد روزي هزار بار از خودم مي پرسم چرا؟
 
چرا ؟
 
 شايد؟
 
اما با اين حرفا هيچي عوض نمي شه
 
من گيج و مبهوت موندم
 
دنبال يه صدام
 
صدايي كه من و محو كنه و با خودش ببره
 
به جايي كه ديگه چرا و شايد معني نداشته باشه
 
نمي دونم...!؟
 
نمي دونم چرا هر چي كه مي خوام بنويسم وسطش گير مي كنم
 
آره واقعاً حرفاي توي دل آدما گفتني نيست
 
آره چه زمونه اي شده
 
هيچكسي حرف دلش رو نمي تونه بزنه
 
راستي چرا؟
 
بازم چرا اومد سراغم
 
چرا ديگه هيچكي به هيچكي اعتماد نداره
 
چرا هيچكي از ته دل كسي رو دوست نداره
 
چرا ديگه عاشق شدن محاله انگار كه فقط توي قصه هاست
 
چرا هيچكي به هيچكي كمك نمي كنه
 
چرا ديگه چشامون به هم راست نمي گن
 
چرا ديگه وقتي به چشاي همديگه نگاه مي كنيم غم توي دلاي همديگه رو حس نمي كنيم
 
چرا ديگه كسي به كسي زل نمي زنه چرا به هم خيره نگاه نمي كنيم
 
چرا مهربوني جاش و داده به ترحم
چرا هر كاري كه مي كنيم از ته دل نيست و فقط ظاهري
 
چرا نمي تونيم خود واقعيمون باشيم و دائم براي همديگه نقش بازي مي كنيم
 
به خدا اگه هر كسي خودش باشه خيلي قشنگ تر از نقشي كه ظاهراً زيباست
 
چرا نمي تونيم همديگه رو محكم بغل كنيم و از ته دل همديگه رو ببوسيم
 
چرا حتي مادرامون رو هم بي احساس بغل مي كنيم و كمتر پيش مي ياد كه ببوسيمشون
 
چرا يادمون مي ره كه پدرامون چقدر لطيفن و بايد مواظبشون باشيم تا زير بار اين همه مشكلات نشكنن
 
چرا ديگه همكلاسيامون رو فراموش كرديم
 
چرا دوستامون رو از ياد برديم
 
چرا.....!؟
 
اين همه چرا واسه چي خدا جون
 
شايد اگه كسي پيدا مي شد كه جواب اين همه چرا رو بده دنيامون خيلي قشنگ تر از اين حرفا مي شد
 
اما هيچ كسي حتي زحمت خوندن اين حرفا رو هم به خودش نمي ده ، چه برسه به اينكه در
موردشون فكر كنه و جواب اين همه چرا رو بده...؟!
 
هيچكي پيدا نمي شه...؟!
 
 


| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~~*~*

 

هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛
هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی ،
هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،
 
                                       به اون بالا نگاه کن .
 
Image hosting by TinyPic
ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش .
اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .
اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .
اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .
به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی .
به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه
به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .
از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر .
به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .
به پدر و مادر و دوستای خوبت .
 
                    ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟
 
Image hosting by TinyPic
 
چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟
چند وقته که صداشون نکردی ؟
چند وقته که تنهایی  رو خودت برای خودت ساختی ؟
                                        
                                       بی حرکت نشستی !!
 
Image hosting by TinyPic
 
 
که چی بشه ؟
تا کی؟
تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی
تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه .
پاشو .
یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .
پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .
اینهمه قشنگی .
اینهمه زیبایی .
اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای .
تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟
سرنوشت توی دستای من و توست .
سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .
پاشو . وقت داره میگذره .
عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده .
به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی .
دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن .
نترس
برو جلو
هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .
برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره .
فقط بجنب .
                                              
                                            وقت کمه .
 
                Image hosting by TinyPic
 
 اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری .
فقط پاشو .
زودتر .


| *| نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~محرم امد..........~*~*

کاروان در راه است

در چند قدمی سرزمین خون

در چند قدمی مردمانی به دور از مردانیت

زنان و کودکان با عزت تمام می آیند

یک طرف قاسم

یک طرف اکبر

پیشاپیش علمدار و ...

 

وای بر آن روز که کاروان می رود اما بدون ...

 

 

سلام

فرارسیدن ماه محرم رو هم تسلیت میگم ... امیدوارم همگی بتونیم استفاده لازم رو از این ماه عزیز ببریم ...

ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید

التماس دعا

 



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~من هيچ نمی خواهم... ~*~*

 

تنها صدايت را می خواهم تا موسيقی سکوت لحظه هايم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد
وجودت را می خواهم تا گرمای قنديل آغوشم باشد
خيالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد
دستها يت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهايم باشد
و تنها خنده هايت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد
آری تنها تو را می خواهم....
 
 
 
من از سکوت می ترسم
 
از تکرار واژه های بی کلمه........
 
از دوری واژه ها با ذهن.....
 
من از هر چه مرا منتظر می گذارد می ترسم.....
 
 
 
دیریست
در پشت این حصار
غمگین نشسته ام
لب بسته ام
ولی ...
در خویشتن ٬ هنوز
فریاد میزنم .
 فرزانه دختر تنهاي شب
 
 
 
سهم من از شب
                        شاید
                   همان ستاره ای باشد
                                            که همیشه پنهان است
                                                همیشه
                                                همیشه
                                                همیشه
و یا به قول قاصدکها
                          ستاره ی من
                                                همان است
                                                                    که پیدا نیست .
 
دختر تنهای شب
 


| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~~*~*

 
 

سپاس خداوندي را كه همه چيزم از اوست

 
پروردگارا ، مهربانم را به تو مي سپارم كه حفظش گرداني
خدايا براي اين احساس و براي اين اشتياق كه همچون كودكي نوپا در من جوانه زده تورا سپاس مي گويم
تو را كه به من زندگي دوباره بخشيدي
تو را كه به من هر لحظه اميد مي بخشي
تورا كه هدفم را در جهت درست پيش مي راني
اي خداي من براي تمامي اينها سپاس مي گويمت
براي انگشتاني كه قدرت نوشتن ذره اي از عشق تو را داراست سپاس خدايا
سپاس خدايا براي دلي كه از لطف تو هنوز گرم است و مي تپد
سپاس خدايا براي لطف ديگران به من كه گاهي واقعاً شايسته آن نيستم
اي خدا اگر من گاهي بر ديگران خشم مي كنم مرا عفو كن و فرصتي به من ده تا در موردشان بينديشم و صبري ده تا  كنترلش كنم
پروردگارا در اين عصري كه اين همه مهرباني در هوا معلق مانده و هيچ كس از آن بهرمند نيست ياريم كن تا مهرباني من به هر آنكه مي خواهم برسد
سپاس خدايا براي آنكه دلم هميشه با توست و از تو ياري مي جويد
سپاس خدايا
 


| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~دوستت دارم ساناز نانازم~*~*

 
داشتم می رفتم که با همه چيزخداحافطی کنم .
داشتم می رفتم تا از اين دنيا با تمام نيرنگ ها بديها و پستیهايش
فرار کنم . گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد . در راهی بودم که
از انتهايش خبر نداشتم و هر چه بيشتر پيش می رفتم بيشتر رنج می بردم
از همه چيز دل بريده بودم .در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم
ديگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد .
دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد .
تنها برای خاک زنده بودم .
در نظر من درختان ، گلها و زلالی چشمه ها مرده بودند . من با زندگی
لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خنديد .
حاضر نبودم که ببينم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهايم
را پشت غرورم پنهان کرده بودم .
نمی خواستم که کسی برايم گريه کند . من تصور می کردم راهی برای
بازگشت وجود ندارد .از سراسر وجودم غرور می جوشيد ، که از بازگشتم خودداری می کردم .
تا اينکه درراه بوی گلی نظرم را جلب کرد .
باد موسيقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصيدم . ديگر واژه زندگی برايم زيبا بود.
و حالا زنده ام که زندگی کنم به عشق ساناز و برای ساناز
 
I Love You SANAZ


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~تقديم به مهرباني كه هرآنچه مي نويسم منشاش اوست- تقدیم به ساناز عزیزم~*~*

 
 حضور تو براي من بسان هوايي بود براي نفس كشيدن
و من در شگفتم كه بدون هوا چگونه مي توانم زيست
و هنوز در عجبم كه بي حضور تو چگونه زنده ام
به كجا مي رود اين جسم خسته ام بي حضور تو
كه من بعد از آن غروب سرد هنوز دمي نياسوده ام و بس پريشان حال و رنجورم
و خيره مانده ام در عبور لحظه ها كه مي دوند از پي هم و مي روند به جايي كه هرگز پاياني از برايشان نيست
و سرنوشت هر كسي به دست كيست به دست چيست چگونه
 رغم مي خورد؟؟
و اين سوال گنگ ذهن من بي جواب مانده است
سكوت من دست نخورده مانده است تا با صداي تو بشكند شايد كه حتي صدايت آرامشي باشد براي قلب بي قرار من
و لبانم بعد تو لب به سخن نگشوده است
كه كليد قفلش به دست توست و گشوده نخواهد شد هرگزاگر تو نيايي
دلم سنگين تر از هميشه و چشمم گريان تر از هر ابر پاييزي و اين همه پريشان حاليم را با كه گويم
راز دل من تنها براي تو گفتني بود چون براي تو بود هر آنچه در دلم راز مي انگاشتم.
  I LOVE You SANAZ
 


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~تقدیم به شیمای عزیز~*~*

 

تنگ غروب است
در خانه شمعی است و چراغی یا صدایی نیست اما
در من کسی می گرید اینجا
ساعت به تابوت سیاهش خفته گویی
قلب زمان استاده از کار
از قاب عکسی چشمهای آشنایی روی دیوار
دارد به روی من نظر اما چه بیمار
در آسمان تیره یک چابک پرستو
با پنجه های باد وحشی در ستیز است
باران نمی بارد ولی ابری شناور
با بادهای خوب من پا در گریز است
دور است از من آرزو دور
دیر است بر من زندگی دیر
دل تنگ از این دوری و دیری وتماشا
در من کسی خاموش می گرید در اینجا



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت توسط فرزانه |
*~*~~*~*

به من گفت : کجای ماجرایی ؟
گفتم : شاید پایان ؛ بدم نمی آید دوباره آغازشوم !
گفت : حرفهایت بوی نیرنگ دارد ...
خندیدم ... خندید ... پرسیدم : چرا ؟
دوباره خندید و گفت : شایدم نه !
گفتم: متعجبی ؟
گفت : شاید !
خندیدم ... خندید ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ...
و هنوز هفت هزار سال است که من می روم و او نگاه می کند ...
و من می خندم و او می خندد ... وهنوز می پرسم ...
چرا ؟!
 
 
 
 
 
 
هیچ وقت ،
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد !
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه ی سیبی ،
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند ....  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons


| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت توسط فرزانه |

 

 

 


dokhtarane-yazd

شیما

dokhtarane-yazd

http://dokhtarane-yazd.blogfa.com

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

محل تجمع دختران یزد

ینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
اینجا مخصوص دخترای یزدیه شما هم میتوانید با نام کاربری azad و پسوردazad مطلب بزارید

محل تجمع دختران یزد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

My Script-by Me